فصل اول : ميدان مين

هميشه قبل از وقوع هر امري ، شايعه آن از مدتها قبل به گوش ميرسيد،وطبق معمول هميشه نيز حاجي وقتي در خصوص آن مطلب از وي سوالي پرسيده مي شد به گونه اي برخورد مي گرد كه انگار بار اول است كه از چنين مطلبي آگاهي مي يابد .
خود او بعد از به وقوع پيوستن شايعه ، علت برخورد چندي قبل خود را اصول مديريت مي دانست؛وماآن را سياسي كاري قلمداد مي كرديم.ا
البته چون به حاجي شناخت داشتيم هيچوقت او را منافق و دودوزه باز معرفي نمي گرديم .خ
خوب هركسي جهت مديريت اينهمه نيرو با افكار و عقايد و طرز تفكرهاي گوناگون ، روشي دارد اين هم روش حاجي است ديگه!ا
او قبل از آنكه بخواهد عملي را انجام دهد به گونه اي كه هنوز براي ما كشف نشده ، ابتداءشايعه آن را منتشر مي كرد و پس از آگاهي از عكس العمل و نقطه نظرات انتقادي ، اصلاحي و حتي مخربانه پرسنل ، نسبت به اجراي نقشه خود اقدام مي كرد .ء
راستش من از اين نوع مديريت چندان راضي نبودم زيرا اعتقاد داشتم ، درست است كه سال ۷۹است و زمان نسبتا زيادي از پيروزي انقلاب و پايان جنگ گذشته است ، ولي صفا ،وصداقت مربوط به ظرف مكاني و زماني خاصي نيست. ء
به نظر من بهتر بود هر مطلب و يا موردي ، صادقانه با پرسنل مطرح و نظرات آنان گرفته شود.حتي اگرطرح يا ايده اي به غلط مطرح شده باشد شايد همان طرح يا ايده غلط در پردازش افكار به جايگاه اجرايي خوبي مي رسيد ؛ ولي حاجي هميشه خلاف اين نظر را داشت بهر حال او رئيس بود و ما مرئوس ، مهم نظر و ديدگاه رئيس است ، ومرئوس بايد تابع نظر رئيس باشد!ء
شايعه روز بروز گشترش بيشتري پيدا ميكردبه گونه اي كه نقل محافل شده بود ، و آن هم ايجاد دايره ويژه پناهندگان به خارج از كشور بود.ء
هركس چيزي مي گفت ، يكي آن را در راستاي ماموريت اداره قلمداد مي كرد و ديگري آن را خلاف شرح وظايف و حيطه اجرائي اداره مي دانست . من نيز وجود چنين دايره اي را در اين اداره غير ضروري مي دانستم و پرداختن به آن را ضروري نميدانستم؛ ضمن آنكه تهديد عملي از پناهندگان خارج از كشور به آن شكل متصوره از نظر من وجود نداشت . ء
لذا از اساس شايعه فوق را بي پايه مي دانستم و در مقابل سوال همكاران جواب هميشگي را مي دادم كه آنقدر كار سرم ريخته كه وقت پرداختن به اين گونه خزعبلات را ندارم .ء
٫٫٫

طبق معمول هر روز به دليل مجوز پزشكي اي كه داشتم با ساعتي تاخير در محل كار حاضر شدم.ء
هنوز وارد اطاق نشده بودم كه تلفن به صدا در آمد ، مسئول اداري قسمت كه هميشه خدا مرعوب يك رده بالاتر است باحالتي مظطرب گفت:ء
يك ساعت است كه حاجي دنبالت مي گردد،خود را سريع به او معرفي كن .ء
تلفن را هنوز سر جايش نگذاشته بودم كه مسئل قسمت با عجله وارد اطاقم شدوگفت:معلوم هست كه تو كجائي؟ از صبح در بدر دنبالت مي گرديم . ء
با تعجب به ساعتم نگاهي انداختم و گفتم : هنوز يك ساعت و چهل پنج دقيقه از زمان رسمي اي كه بايد سر كار حاضر شوم باقي مانده است !ء
مسئول قسمت كه متوجه اشتباهش شده بود و نمي خواست كم بياوردبا حالت آرامتري گفت :ء
آخه از بسكه ايثار شما زياد است ، گفتيم كه شايد اين يك ساعت را نيز نديده گرفته باشيد ؛
بهر حال حاج آقا از اول صبح كه آمده خواستار ملاقات با تو ميباشد ، سريع برو ببين چه امري دارند.نكند كه باز دست گل به آب دادي ؟!اينبار كدام وزارتخانه يا سازمان و نهادي را با ما درگير كرده اي ؟!ء
همانگونه كه داشتم آماده مي شدم كه به نزد حاجي بروم ، پاسخ دادم: الله اعلم ، زمانه جوري شده كه به راه رفتن من هم گير مي دهند ، بهر حال خدا بخير بگذراند.ء
مسئول قسمت نيز در حال ترك اطاق گفت : نتيجه را بلافاصله به من نيز اطلاع بده .ء


(پايان بخش اول از فصل اول )

/ 4 نظر / 13 بازدید
سعيد

ما منتظر بقيه اش هستيم.موفق باشي

محسن

سلام ، برادر رزمنده‌ام، عيد شما مبارك، ممنون كه به ما هم سر زدين، دوبيت شعر تقديم ميكنم، اي سحر اي خلوت دلهاي راز-- اي سحر اي جلوه روي نگار × اي سحر اي مايه دلدادگان--اي تو شفاي دل افسردگان - يا حق

negar

سلام دوست عزيز ممنون که با قدم سبزت به وبلوگ من سبزی بخشيدی راستی خسته نباشی مطلبت خيلی زيبا بود در ضمن عید شما هم مبارک حق يارت

مينا

سلام آقای درخشنده ازموقعی که کانکت شدم هی ميخواستم بيام ولی نشد.الان هم دي سي شدم ولي يادم افتادبراتون کامنت نذاشتم.دوباره کانکت شدم که هم بهتون عيدروتبريک بگم وهم تشکر کنم ازشماکه به من سرزديد.ميبينم محسن نامي نوشته که رزمنده اي.راست ميگه؟دادش منم رزمنده است.( ميگم است. نه بود ! )چون اون ميگه رزمنده هميشه رزمندست.چه جنگ باشه چه نباشه.مطلبتو خوندم جالب بود.من نميدونم چي شد که سرازوبلاگ مديران درآوردم.ولي خوشحالم.حرفاي شماها يه جوراي ديگه ست.اين شعر وهم براتون مينويسم چون منم مثل شما عادت ندارم دست خالي برم مهموني.{ همه روزه روزه بودن ، همه شـب نماز كـردن / همه سـاله حج نـمودن سـفر حجـاز كـردن / شـب جمعه هـا نخفتن بخــداي راز گفـــتن / ز وجـود بـي نيـازش طلـب نيـاز كــردن / به مسـاجد و معـابد همه اعتـكاف نــمودن / زمتـاهي و مــلاهي همــه احـتراز كــردن / زمـدينه تـا به كـعبه به سـرو پا برهنه رفتن / دو لب از براي لبيك بوظيفه باز كردن /// شيخ بهايي فرمايد : /// بخـدا كـه هيچــيك را ثمــر آنقـدر نبـاشـد كـه بـه روي نـا اميدي در بسته باز كـردن . مويد باشيد . مينا اميري از آبادان .