آنچه که شما نوشته ايد:

راستش اين روش را در کارهای آبی آسمانی ديدم و تقليد ميکنم، پس از خود او شروع خواهم نمود:
آبی آسمانی :سخت است از عشق حقيقی نوشتن و گفتن.اما از عشق واقعی...! انديشيدن به چنين خواست ايده آلی دور از ذهن هيچ بشری نيست ، زيرا که هرکس به دريافت خود و به قدر توانش از عشق ميداند و از واقعی بودنش. به کمانم عشق حقيقی را هرگز نمی توان درک کرد و چه خوب که شما از عشق واقعی گفتيد چون واقعيت مبتنی بر شرايط ، قدرت ، سنن،و عرف و تربيت اجتماعی و فرهنگی می تواند بسيار متفاوت باشد. پس عشق واقعی هم چنين است.اما حقيقت... چيزی تغيير نا پذير است . در حقيقت چيزی با چيز ديگری در تضاد نيست اين تضاد فقط در واقعيت است.
فکر ميکنم تنها نکته ای که باقی گذارده اند،اين است :آنچه خود واقعی يک موجود را تشکيل می دهد{وجود} اوست نه ،ماهيّتش!!!
من چه سبزم امروز:
عقل را مانعی می دانستم برای عشق ورزيدن ، هرگاه که خواستم غرق عشق يا احساسی شبيه عشق شوم، عقل مرا تلنگری بود که از راه به بيراه نروم.آنحس زيبا بيراهه نبود اما انگار خاصيت عقل بازداريست...تضادشان را باور دارم، اما هرچه هست همراهنند، اينهم يکی از بازيهای مرموز هستی شايد باشد.

به نظر حقير عقل حسابگر است و مايل به دوست داشتن تا عشق ورزيدن! و شايد همين عامل باعث تضاد عقل ودل است!؟
اما الهام خانم:
وقتی تو را در آئينه ديدم باور نکردم که حقيقت داری! وقتی دستهايت را احساس کردم فهميدم تو نا انکار ترين حقيقی!صدايت را اگر چه از دور می شنوم ولی بدان که من به تو نزديکم ، نزديکتر از چشات...

برداشت فوق رئاليستی است ، و به نظرم با عشق که نوعی احساس است نمی تواند همخوانی داشته باشد. وبه قول مرحوم سعدی:
هرگز وجود حاضر ،غايب شنيده ای من در ميان جمع و دلم جای ديگرست
سر مست عاشق:
اميد وارم که عاشق واقعی باشيم. يا علی

تنها يک آمين واقعی می توان گفت.
آسمون ريسمون:
به نظر من هميشه در تضاد نيستن ، بستگی داره به اينکه عقل با چه ديدی به خواسته دل نگاه کنه.
آقا رضا با تمام آسمون ريسمون بافتنش به عقيده حقير اصل موضوع را کشف کرده و آن هم اين است که عقل با برداشت انسانی به خواسته دل نگاه می کند، يا حيوانی!؟ و بطور کلی تمام اين جنگ و دعواها مربوط به همين طرز برداشت از عشق است !
يا امام رضا (ع):
اگر عقل عقال باشه که يکی از مرکبهای راهه و اگر اين عقلهای دو دو تا چهار تايی خودمون باشه که اصلاٌ.
عقال از پابند شتر گرفته شده است و به معنای بازدارنده. اگر عقل بازدارنده نفس خود کامه باشد، فرمايش امير آقای ما درست است.
مريم ۲۰ ام:
نمی دونم چی بايد بگم...فقط اينکه...نمی دونم خوب!
خوب...چرا ميزنی...من هم نميدانم... اينکه زدن نداره!!!
دانشجوی ايرانی:
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت...
در تکميل فرمايشات دانشجوی ايرانی ،سنائی رباعی زيبائی دارد:
گفتی زبهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست اندوختنی؟
ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود، نه آموختنی!
مجهول:
فکر کنم به جز سيد جمال الدين اسد آبادی ، بقيه بزرگان به ضديت عقل و عشق قايلند و اما بايد ديد که نظر آنان از عقل چه بوده و از عشق چه باشد. چون به نظر حقير معنی هر دو کلمه فيالحال معکوس گشته است.
به نظر اين حقير: علت جابه جائی در اين زمانه، شايد جايگزين کردن دوست داشتن با عشق باشد.
اما رقيب آقا مجهول يعنی مژگان بانوعقيده دارند: راستش گمانم اين پرسش را من قبل از شما ، در شعرم پرسيده ام:يعنی خودت به عاشق ديوانه شک کنی/يا عشق را به هيأت عاقل بياوری اما به راستی سؤال خوبی است/ سؤال:خانه ات آباد!عقل را چه بگويم؟جواب:حادثه عشق يک معادله دارد!سؤال نشو ونما در شبی سپيد . مگر نه؟ جواب پرسش خوبی است. واقعاٌ بله دارد!سؤال عاقبت اين راز سر به مهر نشد باز؟جواب مسأله اين است:اين مجادله دارد!
راستش من بدليل آنکه هنوز کلاس دوم افتضاحی را به اتمام نرسانده ام ، نتوانستم از جملات زيبا و تأمل و تعمق پذير مژگان بانو چيزی بفهمم! از اساتيد فن خواهشمند است اين شاگرد کودن را در اين خصوص ياری فرمايند. ضمن آنکه مجهول الهويه و مژگان بانو دو نفر بر يک نفر ميباشند؛پس نبايد کمک دوستان به حقير ، به کسی بر بخورد.
شکوفه:
...دوست داشتن از عشق برتر است... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن است.عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد ميشود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن از جای خويش ، از کنار دوست خويش بر نمی خيزد، سرد نمی شود که داغ نيست، نمی سوزاند که سوزاننده نيست.
من اين نظر را جسارتاٌ قبول ندارم! زيرا در دوست داشتن نوعی عقلانيت نهفته است ، و عقل نيز تابع منافع است؛ ودر اصل نوعی معامله ، که چيزی می دهيم و در مقابل معادل آن را دريافت می کنيم. دوست داشتن با شناخت است، در حالی که در عشق اين محاسبات جايگاهی ندارد. هر چند که دوست داشتن ماندگار تر است ، ولی عشق هرگز به ماندگاری توجه نمی کند، و تنها وصال را می بيند و رضای دوست را ، بدون آنکه به عاقبت و سود و زيان آن توجهی داشته باشد. و به قول مرحوم مولوی:
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت ديده ای بس شهرها
پس کدامين شهر ز آنها خوشتر ست؟
گفت:آن شهری که در وی دلبرست
هر کجا که يوسفی باشد چو ماه
جنّت است ار چه که باشد قعر چاه
و به قول مرحوم حافظ نيز:
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد
هرکس که اين ندارد حقّا که آن ندارد.
آقای زهير
فرموده اند:
(ببخشيد پيام ايشان کاملاٌ شخصی بود.)،ولی بی مناسبت نيست که در همينجا از زحمات وی در قراردادن درست لينکها تشکر کنم.
باز هم از
الهام خانم :
اينکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمينی بر اين نيست که او هم همين کار و بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ( اينو من جداٌ قبول دارم) فقط منتظر باش تا عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
اين را می شود گفت تعبيری عاشقانه ار عشق. بدون چشم داشت يا توقع. به قول مرحوم خواجه شيراز:
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند.
بانوی ارديبهشت:
.
بله تنها يک نقطه! در اين تنها نقطه اگر خوب نگريسته شود جهانی نمودار است. بعبارت ديگر :چون که وصف عشق آمد ، خموش!
کلام آخر:
به نظر حقير عشق رابطه مرموزی است ميان ادراک کننده و ادراک شونده، وبه هيچ يک از تعلقات مادی ، ارتباط ندارد. عشق حسّی است فرا زمينی و با قلم زمينی نمی توان آن را توصيف نمود.
در انتها از لطف و عنايت ساير دوستان مانند:ناتموم هستی،شکوه لحظه ها،وادی وادی عشق است،و ديگر عزيزانی که با رقص قلم خود حقير را راهنمائی نمودند سپاسگذاری و تشکر ميکنم.
خداوند عشق نگهدارتان باد

/ 25 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بارون

آری... اگر عشق بازی را می آموختیم...التماس دعا

يك زميني

سلام براي بار اوله ميام وبلاگ زيبايي داري و پر محتوا .از خواندن مطالب زيباي اين وبلاگ لذت بردم موفق باشي

محمد ديده ور

سلام ابوالفضل جان! يادداشت مفصلي كه نوشته بودي را، با دقت خواندم. به نكته مهمي اشاره كرده بودي. كاملا آن را قبول دارم. اما نكات ديگري هم هست كه براي من اهميت بيشتري دارد: ۱- آب از سر ما گذشته است، بي تعارف. من چه درباره آنها بنويسم يا نه، دارند تبليغ مي شوند. ۲- مخاطب اصلي من، مسئولان و نويسندگان )اهل قلم( هستند. ۳- دو گروه به سراغ زخم مي روند: پزشك و مگس. موفق باشي. يا علي!

مهدي

سلام باز هم به ما سر بزن و از سيدها بگو.منتظرت هستم

سرمست عاشق

سلام دوست خوبم دل به دل راه داره و دعوت مینمایم که مطلب جدید من را بخوانید و نظر بدهید.

elham

شايد عاشقي ها با هم فرق داشته باشند، شايد هم نه ! اما من آن لحظه اي كه دلم ميريزد را بيشتر از هر لحظه اي دوست دارم. آن موقع كه چشم كار خودش را كرده و دل، مثل اثيري آتش روي دست بال بال مي زند. من حس ميكنم دل ريختگي هم درد دارد،اما يك درد خوب. از همان دردها كه بچه اول دبستان به شوقش زبان به دندان لق مي زند...... از همان دردها كه آدم دوست دارد طلبشان كند،بخواهدشان و نترسد ! از همان دردها كه..... و من كه به هر بار گفتن دوستت دارم،آن را مثل تشه اي به آب طلب ميكنم، ميخواهم.... چند روزي است دلم فراموش كرده كه چند وقت از روزهاي دل ريختگي گذشته. شايد هم قاطي كرده. مدام ميريزد.مدام كلافه است. مرا لبريز ميكند از گفتن " دوستت دارم ". يادم مي افتد از مهرگان ، از مهر تو كه دامنگير همه لحظات زندكي من است... دوست دارم عاشقي ام را فرياد بزنم. يادم ميافتد كلمات فقيرند. باز دلم ميريزد و من بي واژه ، به صداي فرو ريختنش با لذتي دردناك گوش مي سپارم..........

مهدى

دوست گرامی .آقا ابوافضل سلام .اسمت مراد ماست .هميشه ما رو شرمنده می کنی .همواره از نوشته های زيبايت درس ميگيرم .نوشته ای که در قسمت نظر خواهی وبلاگم نوشتی مايه افتخار و پند آموزی است . التماس دعا

هستي

سلام ...ازتون بی نهايت ممنونم .. ولی واقعا زيبا مينويسی .... کتابت عالی بود

ليلا

عشق موجوديت نيست ، وجود است چنانکه صداقت چنانکه عدالت چنانکه شرافت چنانکه نجابت و ... همه اينها وجودند نه موجود بنابراين وجود ،خود و ماهيتش يکيست تفکيکی ندارد . ما از موجود صحبت نميکنيم که واقعيتش را پررنگ تر از حقيقتش بدانيم يا برعکس . ميخواهم بگويم هر حقيقتی چه موجود چه وجود چه انسان چه خدا چه کم چه زياد چه قوی چه ضعيف ... واقعيتی دارد پس مادامی که ما خودمان تابع واقعيت و حقيقتيم نمی توانيم يکی از اين دو را به تنهائی بررسی کنيم و ناچاريم هر دوی آنها را مد نظر قرار دهيم.