ملاقات با عاشق آسمانی


پس از مدتها ، فرصتي پيدا شد تا به ملاقات يك عاشق بروم.
در بدو ورود به اطاق سيد ، دو نكته جلب توجه مي كرد؛اول چهره تكيدهُ او كه بواسطه شيمي درماني به كولينا شباهت يافته بود ؛ و ديگر تخت خالي كنار سيد.
سيد وقتي نگاه خشك شده من را بر روي تخت مجاور ديد ، با خنده اي نمكي گفت :
بالاخره عروس خانم بله را گفت ؛ دي شب عروسي اش بود.!
نمي دانم چرا يخ كرده بودم ، و مثل آدمهاي مسخ شده در جا خشكم زده بود.
سيد كه حال من را ديد ، با همان خنده زيبايش ادامه داد:
غصه نخور ، قول داده اند تخت را براي تو خالي نگه دارند!
متلك سيد من را به خود آورد ، نمي دانم من به ملاقات سيد آمده بودم ، يا او به ملاقات من.براي اينكه فضا را عوض كرده باشم با خنده گفتم : اين آرزوي تو را يه پيره زنه هم داشت ؛ طفلك آخر شوهر كرد.!من تا حلواي عروسي تو را نخورم حالا،حالاها سر سفره عقد نمي شينم.
سيد طبق معمول با سرفه هاي خشكش پاسخ داد :
حاج خانم ما فعلاً رفته گل بچينه ، بي انصاف اگر درخت ميچيد زودتر از اينها بايد مي آمد .
سرفه اجازه ادامه صحبت را از سيد گرفت .
ماسك اكسيژن را بر روي دهان سيد گذاشتم و گفتم:
با اين قيافه اي كه تو داري ، مادر بزرگ من هم اگر بود ، از گل چيدن بر نمي گشت .
پس از لحظه اي ، سيد كمي آرام گرفت،ماسك را به كناري نهاد وگفت :ءبي معرفت من هنوز زنده ام ولي تو من را زنده بگور كردي!؟
خودمانيم اگر واقعاً كارو مي دانست كه شعر هذيانهاي يك مسلولش توسط تو به شيميائي ها ربط داده مي شود،هرگز آن را نمي سرود.
(سكوت تنها پاسخم بود)
سيد ادامه داد: بيا بنشين روي اين تخته رفيق تازه دامادمان ، شايد بخت تو هم باز بشه ،و همان شعر كارو را برايم بخوان.
امر سيد را نمي شد اطاعت نكرد ، نشستم و خواندم:
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود من فرياد بودم
هرچه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مه رويان و من صياد بودم
بهر صدها دختر شيرين صفت فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكرمن
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
...
...
هواي چشمان من وسيد ابري شده بود و بهارانه داشت مي باريد ، و سرفه هاي سيد نيز هارموني خاصي به شعر و فضاي بيمارستان داده بود.
من چه گويم هم نفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي مستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هركسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مترود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادر نصيبم
زيورم پشت خميده، گونه هاي گود زيبم

نالهُ محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
...
سرفه ها محض خدا خاموش مي خواهم بخوابم
عشق ها ، اي خاطرات اي روزهاي جواني
اشك ها،فريادها،اي نغمه هاي زندگاني
روزها، افسانه ها ، اي ناله هاي آسماني
دستتان را مي فشارم با دو دست استخواني
آخرامشب ره سپارم سوي خواب جاوداني
...
نمي دانم چه مدت با صداي سرفه هاي سيد ، ابر دلم باريد؛ كه ناگهان با آمدن پرستار به خود آمدم؛نگاه پرستار بگونه اي بود ،تارسيدن به منزل حتي پشت چراغ قرمزها هم نايستادم. undefined

/ 10 نظر / 26 بازدید
تابان

سلام ، شما بيش از لياقتم به من لطف داريد . پايدار باشيد و متشكرم .

دانشجوي ايراني

سلام - ممنون از الطافت . اميدوارم سيدت زودتر بهبود يابد و سيد ما هم زودتر بيايد. يا علي مدد

سيد مجيد

يا من اسمه دوا و ‌ذکره شفا. سلام بر ريه های پر از حبابهای مرگ که با تکان شانه هايشان و خروج صدای اهو اهو تسبيح محبوب را می گويند. و بوسه بر دستان مرغان عاشقی که معبر عشاق را در مسير سيمرغ شدن می گشايند. چه گويم که زبانم از گفتنش قاصر است و شرمنده. الهم عجل لوليک الفرج و حشرنا فی فرج مولانا صاحب الزمان (عج). ملتمس دعای خير شما.

ليلا

۱- ميداني هر آدمي ظرفي دارد ! ظرف ليلا خيلي كوچك است . ميدانم كه با تو فرقي ندارم و خدا هم هيچ فرقي بين ما نگذاشته است اما قانون چه ؟! آن حقيقت است و اين واقعيت ! و واقعيت اين است كه اين قوانين بسيار ناقصند و آزاردهنده . تو وقتي دو انگشتت را به نشانه V بار ميكني چند انسان ميبيني ؟! من ؟! حتي بلد نيستم انگشتانم را باز كنم ... ! ۲- چرا تخريبچي را آن بالا معني كرده اي ؟ چرا آن گوشه ؟!

sayyed

سلام ابوالفضل جان.شعر زيبائی سروده ای اين دو بيت بی سر و ته رو هم از من درويش داشته باش.آن عاشقان که خود روزی معشوق بودند/./بهر وصال معشوق خود از جان سرودند/./ما عاشقيم و نيست ما را باکی از شهادت/./از دار دنيا کافيست ما را اين حلاوت/./پاينده باشی.

ليلا

توجيه ! ما كه هم را نميخواهيم بفريبيم ؟ و خودمان را بيشتر؟! چه نياز به توجيه ! كارو حرفهاي مرا نميزند ! شايد چون من حرفهايش را نميفهمم ! ولي من نه سيد تو را در اين حد ميبينم و نه كارو را در آن حد ! آخ يكي به من بگويد : آخر تو كي هستي كه حد تعريف كني؟ ! مي بيني ؟ جايگاهم را گم ميكنم ! :(

مهدى

شما راه شهادت باز كرديد * شهادت را شما آغاز كرديد* به خون خفتيد تا آيين بماند * فدا كرديد جان تا دين بماند * ----------------------------------------------------------- و از سید شهدای اهل قلم :چه جنگ باشد و چه نباشد،راه من و تو از کربلا می گذرد .باب جهاد اصغر بسته شده ، باب جهاد اکبر که بسته نيست .!

سارا

سلام... باران بهانه است/ چشمان من براي باريدن، اشك را به استعاره گرفته اند... / نمي دونم چي بگم...

mesle hich kas

دلم به اندازه همه دنيا گرفته تر شد

رضا

سلام عزيزم. ما رو اينقدر شرمنده نکن فدات شم. راستی من کجا و سردبيری کجا؟ نمی دونم بهت گفتم یا نه. از مطالبت خوشم مياد و اگر زنده باشم بازهم حتما ميام اينجا.اميدوارم موفق و شاد باشی.