عشق: جدال هميشگی عقل بادل

در متن مورخه۲۱/۹۱/۸۱از عشق واقعیگفتم، که موضع گيريهای مختلفی را در پی داشت.
در تکميل متن مذکور از جدال عقل و دل مي گويم که اصطلاحاٌ به آن عشق هم گويند:
تمامی علما و انديشمندان ،در يک مورد اتفاق نظر دارند که انسان موجودی است مرکب؛موجودی با تمايلات مختلف و متضاد.
در رفتارهای انسانی هميشه اين تضادها نمود عينی دارند،که گاهی عاقلانه و گاهی عاشقانه تعبير ميشود.
مهمترين اثر عشق ،رها شدن از هرچه منفعت طلبی و خودخواهی وخودپرستی است؛که به آن معجزه عشق نيز گويند.
بعبارت ديگر انسان تا زمانی که تحت تأثير خواسته های حيوانی خويش است، عاشق نيست؛و رهائی از خود و تمناهای حيوانی موجود در او به خاطر هدفی والاتر ،عشق ناميده می شود.
(هرچند اين مظلوم کلام، دير گاهی است که ملعبه دست هوسرانان گشته،و جهت توجيه وجدان های خواب آلوده ، مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد.)
و از همينجا جدال تماشائی عقل و عشق آغاز می شود. نمونه بارز اين جدال را می توان در حادثه عاشورا و عشق بازی حضرت ابوالفضل العباس(ع) در هنگام حضور در شريعه فرات مشاهده کرد.
عقل می گويد :نيازمند آبی، بخور!
عشق می گويد:اين شرط وفا نيست.(و طبق معمول عقل مقهور عشق می شود).
و چه زيبا مولوی اين تضاد و جدال بين عقل و عشق را در داستان مجنون و شتر توصيف نموده است.
مولوی داستان را اينگونه آغاز می کند که مجنون دارای شتری ماده بوده است که آن شتر نيز جديداٌکره ای به دنيا آورده و شديداٌ به آن وابسته.
مجنون جهت ديدار ليلی عزم ديار يار می کند ، و به منظور تسريع در وصال، کرّه شتر را در منزل حبس ، وشتر ماده را به تنهائی به سمت ديار ليلی هدايت مي کند.
مجنون از فرط عشق ليلی، خود را فراموش کرده و در عالم خيال وصال ليلی را تجسم می کند. از طرف ديگر شتر ماده نيز تمام هواسش به نزد کرّه اش بود، و هر زمانی که مجنون از شتر غفلت می کرد، شتر از مسير منزل ليلی به سمت مبداء بازگشت می نمود.
مجنون تا به خود می آمد ، خود را در مبداء می ديد؛ و مجدداٌ شتر را به راه ليلی می دواند.
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجـــنون حـــــر
ميل مجنون پس سوی ليلی روان
ميل ناقه از پی طفلــــــــــــش دوان

چندين بار حکايت راندن شتر به مقصد ليلی و بازگشت شتر به نزد طفلش تکرار می گردد، تا اينکه مجنون از شتر پائين می آيد و می گويد:
ای ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم

آيا براستی عقل و دل دو همراه متضادند که لياقت همراهی هم را ندارند!؟

/ 17 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانشجوي ايراني

سلام - چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت...ممكن است كه شما از سياست گريزان باشي ولي ما از عشق گريزان نيستسم كه صد البته دليل آن مشخص است. يا علي مدد

مریم

salam! nemidonam chi chi bayad begam... faghat inkee .... nemidonam khob! byby

amir

سلام.(از همه چی ممنونم.از يه شاگرد تنبل نبايد بيشتر توقع داشته باشید «...وار».).امّا سوالی که کرديد به نظر من بايد اوّل از عقل و دل تعريف مشخصی کنيم بعد سوال رو پاسخ بدهيم.اگر عقل عِقال باشه که یکی از مرکبهای راهِ و اگر این عقلهای دو دو تا چهار تای خودمون باشه که اصلاْ. دوباره ممنونم و منتظرم تا دوباره اشکالاتم رو بگيد.خدانگهدار.

رضا

سلام عزيزم. باز شما ما رو شرمنده کرديد. خسته شدم بس که چيز ننوشتم، گفتم يه چيزايي بنويسم. اما در باره عقل و دل : به نظر من هميشه در تضاد نيستن بستگي داره به اينکه عقل با چه ديدي به خواسته دل نگاه کنه يه مثال ميارم حرفم قابل درک بشه : فرض کنيم برگشتيم به سالها قبل، زماني که عراق به ايران حمله کرد. عشق هر ايراني به سرزمينش اون رو به مقاومت در برار عراق وادار ميکنه، حالا اگر عقل بشينه و دو دو تا چهار تا کنه که هويت من وابسته به سرزمين منه، همراه دل ميشه. اما اگر بخواد حساب کنه که ممکنه کشته بشه و ... راه جدايي آغاز ميشه! مثالهاي بهتري هم وجود داره ولي من خيلي خسته ام و مغزم جواب نميده. موفق باشي.

سرمست عاشق

سلام و امیدوارم که عاشق واقعی باشیم. یا علی.

elham

وقتی تو را در آیینه دیدم باور نکردم که حقیقت داردِی! وقتی دستهایت را احسای کردم فهمیدم تو نا انکارترین حقیقتی ! صدایت را اگر چه از دور می شنوم ولی بدان که من به تو نزدیکم نزدیک تر از چشمات... بهتون لینک دادم می تونید در قسمت لینکستان وبلاگم ببینید..

رييس جمهور

سلام..منم موافقم که عشق و عقل همواره با هم در نزاعند...اما عشق من کجا و عشق حضرت عباس کجا ... من که هميشه ميمونم...چون عقلم ميگه نه و قلبم ميگه آره...هميشه هم گند ميزنم...

ليلا

سخت است از عشق حقيقی نوشتن و گفتن اما از عشق واقعی ... !. انديشيدن به چنين خواست ايده آلی دور از ذهن هيچ بشری نيست زيرا که هرکس به دريافت خود و به قدر توانش از عشق ميداند و از واقعی بودنش . به گمانم عشق حقيقی را هرگز نميتوان درک کرد و چه خوب که شما از عشق واقعی گفتيد چون واقعيت مبتنی بر شرايط ، قدرت درک ، سنن و عرف و تربيت اجتماعی و فرهنگی ميتواند بسيار متفاوت باشد پس عشق واقعی هم چنين است اما حقيقت ... چيزی تغيير ناپذير است . در حقيقت چيزی با چيز ديگری در تضاد نيست اين تضاد فقط در واقعيت است که معنا دارد .

ليلا

سلام. عقل را مانعی می دانستم به راه عشق ورزيدن،هرگاه که خواستم غرق عشق يا که احساسی شبيه عشق شوم عقل مرا تلنگری بود که از راه هميشگی به بيراه نزنم،آن حس زيبا بيراهه نبود اما انگار خاصيت عقل بازداريست... تضادشان را باور دارم اما هرچه هست همراهند،اينهم يکی از بازيهای مرموز هستی باشد شايد. هميشه سبز باشيد و سرشار از آرزو...