اعتراف:

می خواهم اعتراف کنم ؛ من يک قاتلم!
من با قساوت تمام،بدون ترحم،بدون لحظه ای درنگ ؛مرتکب قتل شده ام!آری من قاتلم!
من نيز يکی بودم به مانند شما، پاک و صادق؛ولی جبر زمانه من را قاتل کرد!
امان از جبر و رفيق بد!
رفيق بد کيست!؟چه ربطی به جنايت من دارد!؟
رفيقم عقلم است که من را به وادی جنايت کشاند! هم او بود که دستور سلّاخی را صادر کرد.
هم او بود که به من امر کرد :ترحم نکنم، چشم دل را کور کنم و به قربانگاهش برده و گردن بزنم!
۱۴ سال است که بدون دل و دلدار ، در جهنمی که عقل برايم ساخته در حال سر بريدن لحظه های باقی مانده از زندگيم هستم. ديگه طاقت ندارم !من دلــــم را کشتم؛ بياييد من را قصاص کنيد! من يک قاتلم ...


جز دل که گيرد جای من، جز من که گيرد جای دل
گر دل بميرد وای من،گر من بميرم وای دل
آيد ازين پرده برون، با آه اشکی لاله گون
اشکی، نه! آهی،نه!که خون می جوشد از مينای دل



-----------------------------
اقتباس از مجموعه اعترافات تخريبچی دوران
شعر از مهرداد اوستا

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاله

سلام !سخت نگير رفيق. می گذره.چون می گذره غمی نيست.....

سعید

از اینکه برام پیغام میذاری ممنونم .. انشاالله برگردم بهت سر میزنم.. فعلا التماس دعا دارم..

سياوش

سلام دوست قديمي ....چه خوب مينويسي ...راستي از نقد من دلگير شدي ؟ خبري نميگيري ...

متين

سلام،مثل هميشه زيبا بود زاستي اگه قرار باشه تو قاتل باشي من ديگه چي هستم!ميدونم با اعدام هم قصاص نميشم فقط خدا كنه خدا بهم رحم كنه،از اينكه به ما سر ميزني و پيام ميذاري ممنونم يا حق!

عاشق

سلام حاجی......من که اعتراف کردم دلم سبک شد اما تو چرا تو که شبهای پر ستاره دوکوهه رو ديدی تو که دلت مثه اروندِ تو چرا...نبینم..تخریبچی ..یا حق

زهیر

سلام.بابا ما سایه نداریم که سنگین باشه!!یا شهید.

پريا

سلام .. خيلی از ما آدما قاتل دلامونيم .. عوضش به نفسمون بال داديم ... شعر زيبايی بود .. واسه ما هم دعا کن

ليلا

سلام به شما، زندگيست،گاهی قاتليم و گاهی مقتول انگار؟! سراشيب و سربالاست راه و ما می رويم و پايان هيچگاه نقشی از خود نمی نماياند... از محبت شما سپاسگذارم و هميشه سبز باشيد و سرشار از آرزو...

ليلا

خنده ام گرفت از بازي آدمها با خودشان نه اينکه مطلبتان خنده دار باشد نه اصلا اما ياد فرهاد توي پاورچين افتادم ناخودآگاه مه به رئيسش ميگفت : تو قاتلي ... :) به هر حال شما خودتان دروازه هاي دلتان را بسته ايد يک قفل سنگين فولادي هم انداخته ايد به اش و کلي تابلو زده ايد که ايييييييست اينجا محدوده ممنوعه است ... دورو برش هم کلي مين کاشته ايد که هر بيگانه اي که بخواهد نزديک شود از ترس جانش فرار کند . حالا سيم خاردارها و بمبهاي خوشه اي و شيميائي و تک تيراندازها را ديگر فاکتور ميگيرم . بعدش ميگوييد من قاتلم ... چشمهايت را ببند زندگي تصوير شادمانه روياهاست . خودت را به روياها بسپار و هر نشانه خوبي که يافتي محبتت را نثارش کن همين کافيست باور کن .

هموني كه ميدوني..

تو هنوز هم ميتوني بهترين دل دنيارو داشته باشي ....