شخشم سیُد!
نویسنده : ابوالفضل درخشنده - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
 

  

تاکنون خشم و عصبانیت سیّد را به چشم ندیده بودم.

 

اصلا" باور نمی کردم که سیّد هم می تواند عصبانی شود!او که در بدترین حالات جنگ یک

 لحظه خونسردی خود را از دست نداده بود،چطور میتوانست به این سادگلی از کوره در

 برود،و این چنین فریاد سر بدهد؟!

 

در صف اتوبوس ایستاده بودیم،چند نفر علیرغم اعتراض سایرین،خارج از صف سوار

 شدند.وطبق معمول سیّد هیچگونه اعتراضی ننمود.

     جوانی حدود 20ساله با ظاهری مذهبی،خود را به اول صف رساند و در مقابل اعتراض

 سایرین با لبخندی نمکی پاسخ داد:

 

یک عمر برای شما مردم سینه سپر کردم و خاک جبهه خوردیم،حالا یکبار هم که شده شما حق

 سوار شدن بدون صف را مانند اکثر کشورها به ما بدهید…

 

     هنوز جمله جوان تمام نشده بود که متوجه شدم سیّد با چهره ای برافروخته،آن جوان را

 از پلکان اتوبوس به زیر کشیده و با صدائی فریاد گونه می گوید:

 

مگر به خاطر من و امثال من به جبهه رفتی  که اکنون توقع قدر شناسی داری؟!مگر به

 خاطر امتیاز به جبهه رفتی که حالا غنیمت خوار شدی؟!

 

جبهه جای افراد منفعت طلبی به مانند تو نبود…

 

جبهه جای عاشقانی بود که تنها رضای معشوق را می دیدند، نه منافع خود را…

 

     مردم جوان مدعی را از دستان سیّد جدا کردند…

 

زمزمه ها در بین جمعین آغاز شده بود،یکی می گفت:

 

خونش را دیگران میدهند،برخی دیگر به دنبال سوء استفاده هستند…

 

     دیگری می گفت:جوانک راست می گوید در تمام کشورها از سربازانشان با تکریم و

 احترام یاد میکنند و آنان حق دارند که از چنین مزایائی برخوردار شوند،زیرا اگر آنان

 نباشند،امنیتی برای سایرین وجود ندارد…

 دیگری…

     به چهره سیّد دقیق شدم،نمیدانم قرمزی چهره اش از شرم بود یا از عصبانیت،ولی

 احتمال میدادم که آن برافروختگی چهره برای سوء استفاده از نام مقدس جبهه،در چهره سیّد

 نمودار شده بود.

 

سیّد معتقد است که حضور امثال وی در صحنه های دفاع مقدس،نه برای زمین بوده است و نه

 برای نام و نان،بلکه آنان تنها به تکلیف الهی خود عمل کرده اند و در این خصوص هیچ منتی

 بر سایرین ندارند...

نامه ای به پدر جانبازم