بخش ششم از فصل اول
نویسنده : ابوالفضل درخشنده - ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠
 
ميان حرف حاجي پريدم و گفتم : بس كن!سيد و اين حرفها. مطمئني كه از سيد حرف مي زني ، سيدي كه جاي سالم در بدن ندارد؛ سيدي كه حتي راضي نشد امتيازات درجه جانبازي دنيوي را با آخرتش معامله كند،سيدي كه از روز اول جنگ با دست بردن در شناسنامه اش توانست جواز حضور در جبهه را بگيرد و تا آخرين روز در جبهه بود ، سيدي كه بعد ازجنگ هم به بهانه تفحص شهدا در جبهه ماند.؟
مگر يكسال پيش دست به دامان خود تو نشد كه كاري كني كه دوباره بتواند به تفحص شهدا برود ولي بدليل جراحات شديد شيميايي ، وعود كردن عفونت تركشي كه كنار قلبش لانه كرده، پرونده پزشكي اش ، مانع از ادامه حضور وي در مناطق بد آب و هوا شد.وخودت حاجي حتي نتوانستي كاري كني كه سيد را از مناطق جنگي جدا نكنند؛ حالا چه شده كه سيد سوژه كيس ما شده !؟
حاجي با عصبانيتي كه مي توانست ناشي از عدم كمك به موقع به سيد باشد ، فرياد زد :ء
بله، بله ، بله همان سيد منظورم است .حالا بس كن و خوب گوش كن ، اين پرونده سيد است ، او از طريقي كه تا كنون برايمان نا معلوم است ، با سرويس اطلاعاتي امريكا در ارتباط قرار گرفته و آنان قصد دارند تا سيد را به هر طريق ممكن از كشور خارج كنند.در اين چند ماه به عناوين گوناگون مانع از خروج قانوني سيد از كشور شده ايم و تلاشماننيز بر اين استوار بود تا بتوانيمرابطين تشكيلاتي داخل كشور سيد را شناسائي كنيم ، كه تا كنون توفيقي بدست نياورديم . هم اكنون سيد در بندر عباس است و هر لحظه ممكن است بطور قاچاق از كشور خارج شود. ما توانستيم محل استقرار سيد را در بندر عباس شناسايي كنيم ، لذا تو بايد با اولين پرواز خود را به آنجا برساني و مانع از دسترسي عوامل (سيا) به سيد شوي ؛ دقت كن شناسايي عوامل داخلي و رابطين تشكيلاتي سرويس ، براي ما از سيد مهممتر هستند.ء
با تعجب گفتم : مهمتر از سيد !؟
حاجي با قاطعيت گفت : بله مهمتر از سيد !زيرا سيد يك معلول است ،بايد ريشه را شناسايي كنيم تا منبعد شاهد سيدهانباشيم.ء
وسط حرف حاجي پريدم و گفتم : آن ريشه هايي كه مد نظر شماست ، آنها نيز معلول هستند. شما تا وقتي علتهاي واقعي را كشف نكرده ايد ، امثال سيد ها زيادند ، همانگونه كه اينگونه باصطلاح ريشه ها زياد هستند .ء
حاجي با نگاهي به ساعتش ، و با قاطعيتي كه نشان از عدم تمايلش به ادامه اين بحث رامـــي داد، گفت : وقت زيادي تا پرواز نداري ، پس به جاي اين حاشيه رفتن ها بهتر است خودت را آماده رفتن كني .ء
همانگونه كه داشتم به سمت درب خروجي اطاق حاجي مي رفتم ، گفتم :ء
هميشه خدا به معلول ها پرداختيد بدون آنكه علتها را بررسي كنيد؛ چشم ، من دارم مروم اما قبل از رفتن ، يك سوال داشتم؟
چهره حاجي نشان دهنده آمادگي وي براي پاسخ دادن به سؤالم بود ، لذا بدون وقفه گفتـــــــــم : ميزان اختياراتم چقدر هست ؟
حاجي گفت : اختيار تام داري ، بهر قيمت سيد نبايد به دست سرويس حريف برسد ، و از همه مهمتر شناسايي عوامل داخلي آنان است ؛ در اين ماموريت همه كس و همه چيز در اختيارت ميباشد ، و هركاري كهصلاح دانستي در صحنه انجام بده ، ولي سعي كن لحظه به لحظه من را نيز در جريان بگذاري .ء
جلوي درب خروجي اطاق حاجي بودم ، در همان حالت گفتم : يك نكته و يك خواهش ديگر؛ علت انتخاب من نه تنها دلايل ذكر شده قبلي نيست ، بلكه آشنايي من و سيد ميباشد؛ و شما مي خواهيد از اين ارتباط استفاده كنيد. اين را گفتم كه فكر نكنيد كه من هم بله ...؛و اما خواهشم ، پس از اتمام ماموريت ، حكم خاتمه كارم را امضاء كن .ء
ديگر منتظر جواب حاجي نشدم و سريع از اطاق وي خارج شدم تا مقدمات كار را فراهم كنم .ء

(پايان فصل اول از رمان اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران )