سلام ليلای من! هنوز هستی به ياد من؟!
نویسنده : ابوالفضل درخشنده - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱۳
 

آنقدر سلامت می کنم، تا تو نگاهی بکنی!
ايــن دل شـکسته رو ، چاره ز جايی بکنی!

سيّد! دلم می خواد داد بزنم، غريبی مو فرياد بزنم! يه خورده از دلت بگم، واسه فردا ها بگم!دلم می خواد ازت بگم،از عشق آسمونيت،از همون دلبرت بگم، از عقل و از جنون بگم!واسه فرداها بگم!بگم چه عاشقی بودی، اسير تن هم نبودی!
سيّد! تو که همراز منی ، هم ذکرو هم عشق منی! ميشه بازم بمونی؟يه بار ديگه با من بخونی؟!ميشه بازم بمونی،از عشق و از صفا بگی؟از دلهای پر وفا بگی؟همون قصه عشق و بگی؟ با همون طراوتم بگی؟بگی اونا کی بودن؟اگر که آسمونين!دردای مارو می دونن؟!اگرکه اونا خاکين!در عشق آسمونيشون،توی اين زمين پر بلا،از کجا آوردندوفا؟!اگرکه با ما نبودن؟اسير اين تن نبودن؟!چطوری عاشقش شدن؟!!!
سيّد من! ليلای من! بازم بگو از عشق و جنون!از عاشقای بی کفن!

بگو در اين زمين پر بلا! از کجا آوردند وفا؟!
در اين زمين پر بلا!از کجا آوردند وفا؟!
از کجا آوردند وفا؟!