برگی از يک نوشته...
نویسنده : ابوالفضل درخشنده - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢
 
...سيّد با بغضی فرو خورده ادامه داد:
من نمی توانم تحمل کنم که دسترنج هشت سال مبارزه و خون دل خوردن و لته و پار شدن عزيزترين همسنگرانم، به همين سادگی در اختيار يک مشت آقازاده قرار گيرد! من نمی توانم تحمل کنم آنانی که از جاده شمال به جبهه رفته اند ، حالا به ظاهر و به خاطر منافعشان از علی(ع) هم زاهدتر جلوه کنند و در خفا آن کنند که حيثيت امثال من و تو به باد برود.
من نمی توانم تحمل کنم آرمانهايی که هشت سال با جان ومال و فدا کردن موقعيتهای اجتماعی ، به خاطر حفظ ناموس همين جوانانی که امروز همه سنگ آنها را به سينه می زنند ، به اين صورت مورد هجمه قرار گيرد! به گونه ای که خواهر و مادر ما جرأت نکنند در خيابان ظاهر شوند.!
تو چرا نمی خواهی بفهمی !تمام دست آوردهای هشت سال جانفشانی های ما ، به غمزه ای به باد رفته!تو توقع داری باز هم دندان روی جگر بگذاريم و سکوت کنيم!؟ من هر کاری که می توانستم کردم ، وقتی ديدم که ديگر نمی توانم از آرمانهايی که بخاطر آن زندگی و جوانی ام را فدا کرده ام دفاع کنم، تصميم گرفتم کاری کنم کارستان، کاری کنم که حداقل بعضی ها را به خود آورد، شايد سيّد های ديگر نجات پيدا کنند، و لااقل کمتر زجر بکشند.
می خواستم صدای مظلوميت نسل جنگ را که در داخل کشور نتوانستم به گوش مردم برسانم، با رفتنم اين کار را انجام دهم. من می خواهم سخنگوی اين نسل سوخته باشم ، من می خواهم...
- حالا نوبت من شده بود که کنترل خود را از دست بدهم، با صدای بلند به سيّد گفتم :
بس کن ديگر! من،من،من! چقدر منيّت خود را به رخ می کشی! تو کی هستی که خود را سخنگوی نسل جبهه می دانی؟! تو مگر به خاطر من و امثال من به جبهه رفتی که توقع قدر شناسی داری؟!
- سيد با عصبانيت ميان حرفم پريد و گفت: آره، آره!!!
سرفه اجازه ادامه صحبت را به سيّد نداد.
به آرامی گفتم:به قول شهيد مطهری(کتاب جهان بينی اسلامی):
کار برای خود کردن نفس پرستی است. کار برای خلق کردن بت پرستی است.
کار برای خدا و خلق کردن، شرک و دوگانه پرستی است.
کار خود و کار خلق،برای خدا کردن، توحيد و خدا پرستی است.

سيّد تو که دروغ گو نبودی! تو اگر بخاطر منافع دنيوی به جبهه رفته بودی که آنگونه سينه ات را سپر گلوله نمی کردی تا آسيبی به همرزمانت نرسد!
والفجر مقدماتی را يادت هست؟! آن موقع که در رمل ها گير افتاده بوديم! همان زمانی که کماندو های ويژه گارد رياست جمهوری عراق ، بجای گلوله با نارنجک قدم به قدم پيشروی می کردند!يادت هست وقتی من و تو و سه نفر از بچه های اطلاعات عمليات در سنگر گير افتاده بوديم و نه راه پس داشتيم و نه راه پيش! به ناگاه نارنجکی در درون سنگر افتاد؛ هرکدام از ما چهار نفر خود را به گوشه ای پرت کرد، ولی تو چه کار کردی؟! يادت هست؟!
خود را روی نارنجک انداختی! چون خوب می دانستی که اگر نارنجک منفجر می شد هر پنج نفرمان درب و داغون می شديم . آن زمان نفهميدم چرا آن نارنجک منفجر نشد؛ ولی حالا ميفهمم!
يادت نرفته که عراقی ها در آن عمليات چه بر سر بچه های زخمی آوردند! يزيد وار بجای آب دادن و درمان آنها، گلوله خلاص به آنها می زدند.
سيّد! من تو را در نماز ظهر ،بعد از شکست پاتک عراق در عمليات بدر شناختم، نمازی که تو با گوشی خونی که نشان از شدت شليک آر پی جی می داد؛نمازی که در هر لحظه اش گلوله و تر کشی از کنارت رد می شد! امّا تو قامت بستی و نمازت را بدون توجه به اطرافت به درستی بر پا کردی، نمازی که من به آن نماز ظهر عاشورا می گويم.
همان نمازی که من برای اولين بار صدای تکبيرت را شنيدم و به تو اقتداء نکردم! چون مثل تو خالص نشده بودم. راستش را بگويم ترسيده بودم، کپ کرده بودم! شايد زجرهايی که الان می کشم ثمره همان ترسها باشد!
ترس ميدان مين! آنجايی که در پشت خطوط دشمن به ميدان مين جديدی برخورد کرديم، و اگر تعدادی خود را قربانی نمی کردند، هزاران نفر قتل عام می شدند! آنجا هم من کپ کردم! تا آمدم به خود بجنبم، ديدم چندين نفر با نثار جانشا ن معبر زدند.
سيد؟! تو مثل من نبودی که جايی کپ کنی و کم بياری، من ناخالصی داشتم، ولی تو در اوج خلوص بودی، تفاوت بين شجاعت و حماقت را نيز در رفتارت ديده بودم؛ آنجايی که بايد زمينگير می شدی، زمينگير بودی و آنجايی که لازم بود در مقابل گلوله ها بايستی تا موجب تقويت روحيه نيرو ها شوی، قامت رعنايت را نيز ديده ام .تو نه شجاع بودی و نه احمق! بلکه با دلت عشق را يافته بودی و عقل حسابگر را کنار زده بودی؛ حالا چه شده که عقل حسابگر تو، جای دل عاشقت را گرفته؟!!!
...


-------------------------------------------

اقتباس از رمان اشک نسل سوّم.