نمرديم و يکی مارا به عروسی دعوت کرد!
نویسنده : ابوالفضل درخشنده - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٢
 
دی شب دوست بسیار عزیزم

زهير تماس گرفت، و آدرسی داد و رسماٌ جهت شرکت در مراسم عروسی دعوتم کرد.
من هم بی خبر از همه جا کلی ذوق کردم ؛آخه از بس که در مجالس عزا دعوتم کردند اين امر بهم مشتبه شده بود که لابد کوپن مراسم شادی و عروسی ديگه اعلام نميشه ؛ خلاصه با کلّی عشق و ذوق تیپ سرمه ای زديم و کرواتی و...، مابقی اش بماند تا انواع و اقسام انگها نثارم نشده !!! بهر حال کيبرد رنجه کرديم و رفتيم به محل عروسی؛مجلس عقدی بودو سفره ای پهن و دامادی...!!! چه بگويم که ای کاش نرفته بودم! سوختم به گونه ای که اشک هم نتوانست آتش درونم را خاموش کند.!
با همان حالت چشمهای شرجی ،گوشی تلفن را برداشتم و هرچه بغض فرو خفته داشتم نثار بيچاره زهير کردم.
به شما هم توصيه می کنم که به اين مجلس عروسی نرويد.!!!
با همان حال خرابم روی فال حافظ(که گوشه سمت چپ وبلاگم قرار دارد) کليد کردم؛ اين آمد:
هر که شد محرم دل در حرم يار بمانـــد ------ وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن ------ شکر ایزدکه نه در پرده پندار بمانـــد

محتسب شیخ شدو فسق خودازیادببرد ------ دلق ما بود که در خانه خمّاربمانـــد
.....

از صدای سخن عشق ندیدم خوشــتر ------ یادگاری که در این گنبد دوّار بمانــــد
....
برجمال تو چنان صورت چین حیران شد -------- که حدیثش همه جادردرودیواربماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آيد وجاويدگرفتاربماند