آزادی !
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی:

همراهي با سيّد نيز قواعد خاص خود را دارد!
هر زمان كه با او باشي،بايد از كليه حقوق خود صرف نظرنمايي و بايد تمام توجه ات معطوف به رعايت حقوق ديگران شود!
سيّد در خصوص رعايت حقوق ديگران به قدري وسواس دارد كه اكثر مواقع منجر به گذشت از حق خود براي ديگري مي گردد.
بحمد الله من و سيّد كه از داشتن وسيله نقليه معاف هستيم،ميبايست از وسايل نقليه عمومي استفاده كنيم . خود سيّد اين را نعمتي جهت ممارست بيشتر با مردم ميداند!
يكبار با سيّد به قصد ميدان ونك،سوار خودروئي كرايه اي شديم.
در صندلي عقب سه خانم نشسته بودند راننده همزمان با استارت خودرو نوار داخل ضبط را نيز روشن نمود.
صداي خواننده زن به بلندي شنيده ميشد… دنيا دنيا ،دل من شد اسيرت…
مي دانستم كه در كنار سيّد حق اعتراض ندارم!زيرا سيّد حق را به راننده ميداد،و در اكثر مواقع بجاي تذكر به خاموش كردن ضبط،خود از خودرو پياده ميشد،ولي در اتوبان جائي براي پياده شدن نبود!زيرچشمي به چهره سيّد دقيق شده بودم كه چه مي خواهد بكند!
لبهاي سيّد نشان از توجه او به ذكر گفتن داشت و ابروان گره خورده او نيز حاكي از شدت فشاري بود كه جهت تمركز ذهن خود به كار ميبرد.
در همين اثناء يكي از خانم ها از رانند درخواست كرد تا ضبط را خاموش كند.
رانند با نگاهي غضبناك آن خانم را در آينه برانداز نمود؛هنوز راننده تصميي جهت اعتراض نگرفته بود كه دو خانم ديگر به مخالفت باخانم معترض برخواستند كه اي خانم !اگر ناراحتي پياده شو!ما آزاديم كه هر چه را دوست داريم گوش كنيم ،اگر شما مخالفتي داريد مي توانيد مابقي راه را با وسيله نقليه ديگري برويد…
جنگ لفظي بين خانم ها شدت گرفته بود و رانند نيز كه از تضارب آراء بوجود آمده ،خوشحال به نظر ميرسيد؛گفت:هر وقت به تفاهم رسيدند،به ما بگيد چي كار كنيم؟! خاموش يا روشن!
سپس رانند به پهلويم زد و گفت:عمراٌ اگر زن جماعت با هم به تفاهم برسند…
در گير و دار بحث سخت و سنگين خانم ها كه هر يك ادعاي برخورداري از نعمت آزادي را مانند پتك در سر خانم معترض روشن بودن ضبظ مي كوبيدند؛سيّد از من در خواست يك نخ سيگار نمود!
سيگار آن هم سيّد؟!سيّدي كه ريه حساس او با كوچكترين تحريكي،او را زمينگير ميكرد؟!سيّدي كه آنقدر مراعات حقوق مردم را مد نظر داشت كه اكثرا"از حق خود مي گذشت!حالا در داخل يك خودروي عمومي از من درخواست سيگار مي نمود؟!
چهره با صلابت سيّد،قدرت هر گونه سؤال و جوابي را از من گرفت،بي اختيار سيگاري درآوردم و به دست او دادم،سيّد با صدايي نسبتا بلند گفت:
آقاي راننده آتيش داري؟!
در اين هنگام آن دو خانم كه بر عليه آن خانم معترض متحد شده بودند،به يكباره به سمت سيّد هجوم آوردند كه اي آقا در مكان عمومي سيگار مي خواهيد بكشيد؟!
ديگري بلافاصله گفت:همين است ديگر از ظاهرش پيداست كه از اون خشونت طلبهاي بي منطق است،ولش كن اينها شعور ندارند كه بدانند در اماكن عمومي نبايد سيگار بكشند…، اینها منطقشان زور است و ...
متلك و نيش و كنايه هاي آن دو خانم متمدن!ظاهرا" تمامي نداشت، وجناب راننده نيز به جمع آن دو نيز اضافه شد و کلاس درس اخلاق اجتماعي و آداب معاشرت براي من و سيّد گذاشته بود…
نمي دانستم چرا اين مسير آنقدر طولاني شده بود و به مقصد نمي رسيديم كه از زير بار نگاه هاي سنگين و حرفهاي طعنه آميز آنان نجات پيدا كنيم…
ديگر تحملم تمام شده بود ولي سيّد با نگاهش من را به آرامش فرا ميخواند…
پس از دقايقي كه حسابي با نيش و كنايه هاي راننده وآن دو خانم مورد نوازش قرار گرفتيم،سيّد به آرامي گفت:من كه هنوز سيگار روشن نكرده ام !در ثاني مگر خود شما در قبال اعتراض آن خانم مبني بر خاموش كردن ضبظ صوت،نفرموديد آزادي است؟!
خوب اگر آزادي براي آن است كه آسايش و آرامش بقيه سلب شود،چرا تنها شما از اين نوع آزادي بهره مند باشيد وما بي نصيب؟!اگر آزادي براي شما به مفهوم ناديده گرفتن حقوق سايرين ميباشد،چه فرقي ميكند كه با صداي گوشخراش نوار باشد يا با دود سيگار…
سكوت سنگيني فضاي خودورو را احاطه كرده بود،راننده بدون آنكه كسي به او بگويد ضبط را خاموش كرد…
رسيدن به مقصد ظاهرا"تنها آرزوي آن دو خانم مدعي بود…

.............

همچنان در گير چاپ کتاب جديد هستم . برايم دعا کنيد...