مسابقه
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٧  کلمات کلیدی:
موضوع مسابقه =بهترين برداشت از متن ذيل
هدف=بهره برداري بهينه از ديدگاه ها و نظرات نويسندگان و صاحب نظران محترم
نحوه انتخاب بهترين برداشت = اكثريت آراي داوران
اعضاء هيئت داوري= كليه كساني كه در مسابقه شركت كرده اند
نحوه رأي گيري= هر يك از شركت كنندگان ، پس از خاتمه مهلت مقرره، حق دارند يكي از برداشت هاي ارائه شده راانتخاب نمايند
ملاحظات= هر شركت كننده، تنها صاحب يك رأي ميباشد ، كه مي تواند اثر خود يا ديگر آثار ارائه شده را انتخاب كند
آرائي كه فاقد آدرس دقيق وبلاگ شخصيت حقيقي باشد،از درجه اعتبار ساقط است
هديه حضور سبزتان=به يك نفر طبق انتخاب خود شما،يك ربع بهار آزادي اهداء مي گردد
مهلت ارسال نظرات و ديدگاه ها= تا تاريخ ۸۱/۱۰/۴ ميباشد.(رأي گيري پس از تاريخ فوق صورت ميگيرد)ء
متن مورد مسابقه:ء
دوش در ميـكده بـودم و ز يـار هـيچ نـبود
خود ندانستم باز بودن ميكده از بهر چيست!؟
نـالان و غمـزده پـي معـشوق روان گـرديـدم
ساقي پرسيد:اين حسرت مستانه از بهر چيست ؟
گـفـتـمـش : از يـار هسـت و از هجـران او
خودندانم بنا كردن ميكده بي يارازبهرچيست!؟
گــفـتـش:جـامـي ز مـي الـسـتـش بـدهـيـد
تـا بداند كه نهان بودن جانانه از بهر چيست

 
تاًثير حرف (زنگ تفريح سه)!؟
ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٥  کلمات کلیدی:
در زمانهاي قديم كه تازه باب سفر و تحصيل در خارج از كشور مد شده بود؛يكي از روحانيون آن عهد را(نام عالم روحاني را فراموش كرده ام) ،جهت جاري كردن خطبه عقد به مجلسي دعوت مي كنند.ء
در مجلس فوق ، آقا داماد كه تازه از سفر فرنگ برگشته بود ، و ادعاي فضل و روشنفكري داشت ، رو به عاقد كرد و گفت :ء
حرف چه تاثيري دارد!كه شما با خواندن چند جملهً عربي ما دو نفر را با هم محرم مي كنيد، فرزندانمان حلال زاده مي شوند؛ و اگر اين چند جمله را بيان نكنيد ما با هم محرم نمي شويم ، و فرزندانمان زنا زاده خواهند بود. اين چند كلمه حرف عربي چه تاثيري دارد !!!؟
مردم كه از گستاخي آن جوان تازه از فرنگ برگشتهبه شدت عصباني شده بودند، منتظر شدند تا ببينند كه آن عالم روحاني چه پاسخي به اهانت آن جوان مي دهد.ء
نقل است كه آن عالم ، مدتي را به سكوت گذراند، و دقايقي را به خوردن چاي و غيره صرف نمود؛ پس از ساعتي رو به جوان گستاخ كرد و گفت: اي الاغ!ء
جوان تازه از فرنگ برگشته با تعجب گفت : با من بوديد!؟
آن عالم پاسخ داد: بله با توي خر بودم، با تو گاو بودم ...و
جوان كه به شدت آشفته شده بود ،و خود را در نزد عوام و خواص حاضر در جلسه مورد بي حرمتي مي ديد ، با عصابانيت گفت:ء
اين چه طرز حرف زدن است ...و
آن عالم با ملايمت به جوان متذكر گرديد: مگر خودت نگفتي كه حرف اثري نداردو...ء
امروز تصميم داشتم كه ادامه داستان را پي بگيرم، ولي يك سوء برداشت و قضاوت زود هنگام از سوي اينجانب باعث گرديد دل صاف عزيزي از اينجانب مكدر شود.ء
لذا تصميم گرفتم بدينوسيله از آن عزيز كه آسمان دلش را با قضاوت زود هنگام خود مكدر كرده ام ، عذر بخواهم.ء
براستي چقدر خوب بود كه امثال من بيشتر مواظب حرفها، نوشته ها، و حركات خود باشيم.ء
در انتها گفته آن شاعر ارجمند فكر مي كنم كه وصف دل همه ما باشد.ء
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بي راه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادمباشد...و
 
ملاقات با عاشق آسمانی
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

پس از مدتها ، فرصتي پيدا شد تا به ملاقات يك عاشق بروم.
در بدو ورود به اطاق سيد ، دو نكته جلب توجه مي كرد؛اول چهره تكيدهُ او كه بواسطه شيمي درماني به كولينا شباهت يافته بود ؛ و ديگر تخت خالي كنار سيد.
سيد وقتي نگاه خشك شده من را بر روي تخت مجاور ديد ، با خنده اي نمكي گفت :
بالاخره عروس خانم بله را گفت ؛ دي شب عروسي اش بود.!
نمي دانم چرا يخ كرده بودم ، و مثل آدمهاي مسخ شده در جا خشكم زده بود.
سيد كه حال من را ديد ، با همان خنده زيبايش ادامه داد:
غصه نخور ، قول داده اند تخت را براي تو خالي نگه دارند!
متلك سيد من را به خود آورد ، نمي دانم من به ملاقات سيد آمده بودم ، يا او به ملاقات من.براي اينكه فضا را عوض كرده باشم با خنده گفتم : اين آرزوي تو را يه پيره زنه هم داشت ؛ طفلك آخر شوهر كرد.!من تا حلواي عروسي تو را نخورم حالا،حالاها سر سفره عقد نمي شينم.
سيد طبق معمول با سرفه هاي خشكش پاسخ داد :
حاج خانم ما فعلاً رفته گل بچينه ، بي انصاف اگر درخت ميچيد زودتر از اينها بايد مي آمد .
سرفه اجازه ادامه صحبت را از سيد گرفت .
ماسك اكسيژن را بر روي دهان سيد گذاشتم و گفتم:
با اين قيافه اي كه تو داري ، مادر بزرگ من هم اگر بود ، از گل چيدن بر نمي گشت .
پس از لحظه اي ، سيد كمي آرام گرفت،ماسك را به كناري نهاد وگفت :ءبي معرفت من هنوز زنده ام ولي تو من را زنده بگور كردي!؟
خودمانيم اگر واقعاً كارو مي دانست كه شعر هذيانهاي يك مسلولش توسط تو به شيميائي ها ربط داده مي شود،هرگز آن را نمي سرود.
(سكوت تنها پاسخم بود)
سيد ادامه داد: بيا بنشين روي اين تخته رفيق تازه دامادمان ، شايد بخت تو هم باز بشه ،و همان شعر كارو را برايم بخوان.
امر سيد را نمي شد اطاعت نكرد ، نشستم و خواندم:
آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود من فرياد بودم
هرچه دل مي خواست در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مه رويان و من صياد بودم
بهر صدها دختر شيرين صفت فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكرمن
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
...
...
هواي چشمان من وسيد ابري شده بود و بهارانه داشت مي باريد ، و سرفه هاي سيد نيز هارموني خاصي به شعر و فضاي بيمارستان داده بود.
من چه گويم هم نفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله اي مستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هركسي مردي عجيبم
ز آستان دوستان مترود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادر نصيبم
زيورم پشت خميده، گونه هاي گود زيبم

نالهُ محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم
...
سرفه ها محض خدا خاموش مي خواهم بخوابم
عشق ها ، اي خاطرات اي روزهاي جواني
اشك ها،فريادها،اي نغمه هاي زندگاني
روزها، افسانه ها ، اي ناله هاي آسماني
دستتان را مي فشارم با دو دست استخواني
آخرامشب ره سپارم سوي خواب جاوداني
...
نمي دانم چه مدت با صداي سرفه هاي سيد ، ابر دلم باريد؛ كه ناگهان با آمدن پرستار به خود آمدم؛نگاه پرستار بگونه اي بود ،تارسيدن به منزل حتي پشت چراغ قرمزها هم نايستادم. undefined
 
عشق واقعي (زنگ تفريح )!؟
ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۱  کلمات کلیدی:
شخصی می گفت : در يکی از موزه های خارجی مشغول تماشا بودم ؛ مجسمه ای را در آنجا ديدم که از هيکل يک زن بسيار زيبا در حالی که روی تخت خوابيده بود ساخته بودند.و مجسمه يک مرد جوان بسيار زيبا را در روی آن تخت ولی در حالی که يک پايش روی تخت و يک پای ديگرش روی زمين بود ؛ولی رويش را هم از مجسمه اولی برگردانده بود به حالتی که گويا دارد از آنجا فرار ميکند.ء
آن شخص ادامه می دهد : من اينها را ديدم و نفهميدم که آن پيکر تراش از تراشيدن مجسمه اين مردو زن جوان آن هم نه در حال معاشقه بلکه در حال فرار؛ هدفش چه بوده است !؟
از افرادی که مطلع بودند توضيح خواستم که اين پيکر تراش از اين کار چه مقصودی داشته است !؟
يکی گفت: اين مجسمه ها تجسم فکر معروف افلاطون است كه مي گويد:انسان هر چيزي را كه دارد ابتداء با يك جذبه بسيار و با يك عشق فراوان و با يك ولع بي حد به سوي او ميرود؛ولي همين كه به وصال رسيد در آنجا عشق دفن مي شود ؛ وصال مدفن عشق است و آغاز دلزدگي و تنفر و فرار .ء
(اين نظر پيكر تراش ؛ ولي ما عقيده داريم)
اين امر غير طبيعي است ؛ آنهائي كه دقيق تر در اين مسئله فكر كرده اند؛ گفته اند :ء
مسئله اين است كه انسان آنچنان موجودي است كه نمي تواند عاشق چيزهاي محدود باشد ؛ نمي تواند عاشق چيزهاي فاني باشد ؛ نمي تواند عاشق چيزي باشد كه آن چيز به زمان و مكان محدود باشد. انسان عاشق كمال مطلق است ...ء
(اقتباس با كمي دخل و تصرف ؛ از كتاب انسان كامل صفحه ۹۴ ؛اثر استاد مرتضي مطهري)
نظر به اتمام فصل اول رمان اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران ؛ فكر كردم تا قبل از شروع فصل دوم؛ از ديدگاه عزيزان و صاحبين تجربه در خصوص انگيزه پيكر تراش از ساخت مجسمه هاي فوق آگاه شوم .پيشاپيش از اظهار نظر صادقانهْ تان تشكر ميكنم.ء
 
بخش ششم از فصل اول
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی:
ميان حرف حاجي پريدم و گفتم : بس كن!سيد و اين حرفها. مطمئني كه از سيد حرف مي زني ، سيدي كه جاي سالم در بدن ندارد؛ سيدي كه حتي راضي نشد امتيازات درجه جانبازي دنيوي را با آخرتش معامله كند،سيدي كه از روز اول جنگ با دست بردن در شناسنامه اش توانست جواز حضور در جبهه را بگيرد و تا آخرين روز در جبهه بود ، سيدي كه بعد ازجنگ هم به بهانه تفحص شهدا در جبهه ماند.؟
مگر يكسال پيش دست به دامان خود تو نشد كه كاري كني كه دوباره بتواند به تفحص شهدا برود ولي بدليل جراحات شديد شيميايي ، وعود كردن عفونت تركشي كه كنار قلبش لانه كرده، پرونده پزشكي اش ، مانع از ادامه حضور وي در مناطق بد آب و هوا شد.وخودت حاجي حتي نتوانستي كاري كني كه سيد را از مناطق جنگي جدا نكنند؛ حالا چه شده كه سيد سوژه كيس ما شده !؟
حاجي با عصبانيتي كه مي توانست ناشي از عدم كمك به موقع به سيد باشد ، فرياد زد :ء
بله، بله ، بله همان سيد منظورم است .حالا بس كن و خوب گوش كن ، اين پرونده سيد است ، او از طريقي كه تا كنون برايمان نا معلوم است ، با سرويس اطلاعاتي امريكا در ارتباط قرار گرفته و آنان قصد دارند تا سيد را به هر طريق ممكن از كشور خارج كنند.در اين چند ماه به عناوين گوناگون مانع از خروج قانوني سيد از كشور شده ايم و تلاشماننيز بر اين استوار بود تا بتوانيمرابطين تشكيلاتي داخل كشور سيد را شناسائي كنيم ، كه تا كنون توفيقي بدست نياورديم . هم اكنون سيد در بندر عباس است و هر لحظه ممكن است بطور قاچاق از كشور خارج شود. ما توانستيم محل استقرار سيد را در بندر عباس شناسايي كنيم ، لذا تو بايد با اولين پرواز خود را به آنجا برساني و مانع از دسترسي عوامل (سيا) به سيد شوي ؛ دقت كن شناسايي عوامل داخلي و رابطين تشكيلاتي سرويس ، براي ما از سيد مهممتر هستند.ء
با تعجب گفتم : مهمتر از سيد !؟
حاجي با قاطعيت گفت : بله مهمتر از سيد !زيرا سيد يك معلول است ،بايد ريشه را شناسايي كنيم تا منبعد شاهد سيدهانباشيم.ء
وسط حرف حاجي پريدم و گفتم : آن ريشه هايي كه مد نظر شماست ، آنها نيز معلول هستند. شما تا وقتي علتهاي واقعي را كشف نكرده ايد ، امثال سيد ها زيادند ، همانگونه كه اينگونه باصطلاح ريشه ها زياد هستند .ء
حاجي با نگاهي به ساعتش ، و با قاطعيتي كه نشان از عدم تمايلش به ادامه اين بحث رامـــي داد، گفت : وقت زيادي تا پرواز نداري ، پس به جاي اين حاشيه رفتن ها بهتر است خودت را آماده رفتن كني .ء
همانگونه كه داشتم به سمت درب خروجي اطاق حاجي مي رفتم ، گفتم :ء
هميشه خدا به معلول ها پرداختيد بدون آنكه علتها را بررسي كنيد؛ چشم ، من دارم مروم اما قبل از رفتن ، يك سوال داشتم؟
چهره حاجي نشان دهنده آمادگي وي براي پاسخ دادن به سؤالم بود ، لذا بدون وقفه گفتـــــــــم : ميزان اختياراتم چقدر هست ؟
حاجي گفت : اختيار تام داري ، بهر قيمت سيد نبايد به دست سرويس حريف برسد ، و از همه مهمتر شناسايي عوامل داخلي آنان است ؛ در اين ماموريت همه كس و همه چيز در اختيارت ميباشد ، و هركاري كهصلاح دانستي در صحنه انجام بده ، ولي سعي كن لحظه به لحظه من را نيز در جريان بگذاري .ء
جلوي درب خروجي اطاق حاجي بودم ، در همان حالت گفتم : يك نكته و يك خواهش ديگر؛ علت انتخاب من نه تنها دلايل ذكر شده قبلي نيست ، بلكه آشنايي من و سيد ميباشد؛ و شما مي خواهيد از اين ارتباط استفاده كنيد. اين را گفتم كه فكر نكنيد كه من هم بله ...؛و اما خواهشم ، پس از اتمام ماموريت ، حكم خاتمه كارم را امضاء كن .ء
ديگر منتظر جواب حاجي نشدم و سريع از اطاق وي خارج شدم تا مقدمات كار را فراهم كنم .ء

(پايان فصل اول از رمان اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران )
 
بخش پنجم از فصل اول
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٩  کلمات کلیدی:
حاجي كه ديگر اخم جاي خنده را در صورتش گرفته بود، با تحكم گفت :ء
فكر مي كني خصوصيات اخلاقي تو را نمي دانم كه حالا باز از عقل و عشق صحبت مي كني !تو چي فكر كردي؟ نگاهي به اطرافت بيانداز قحط الرجال كه نيست ، خيلي ها پشت اين در آرزوي تصدي چنين پستي را دارند و حاضرند بابت آن عزيزترين كس خود را نيز قرباني كنند ، و هر بلائي كه سرشان بياوري چشم قربان از زبانشان نمي افتد .ء
من تو را به اين دليل انتخاب كردم كه بله قربان گو نيستي و حتي حاضري منافع خود را فداي امور محوله كني ؛ اين دايره بدليل آنكه مستقيما با اسرار كشور و امنيت داخلي و خارجي آن ارتباط دارد از جايگاه ويژه اي برخوردار است كه ميبايست يك فرد عاشق امور آن را بر عهده گيرد.ء
عاشقي كه بتواند خارج از عمل زدگي و بروكراسي اداري با تدبير و خلاقيت ، راه هاي بسته را باز كند و معبري به سوي اهداف عاليه نظام بزند .ء
من تو را انتخاب كردم چون در ميدان مين ديده ام چگونه زير آن همه آتش وگلوله هاي مختلف ، معبر پيروزي باز مي كردي ؛ اين سمت نيز حكم همان تخريبچي ميدان مين را دارد كه بايد با ايثار و از خود گذشتگي معبر بزني ، در اين ميدان مين هم مينها متنوع هستند و هم از تله بودن آنها اطميناني وجود ندارد و چه بسا با كوچكترين غفلت اولين و آخرين اشتباه عمر خود را مرتكب شوي .ء
اينكار فقط از دست كسي بر مي آيد كه از خود گذشته باشد و به قول خودت عاشق باشد ، اما عاشقي كه عاقلانه و با تدبير دست به مين بزند.ء
در اين ميدان مستقيما بايد يك چشمت به مين باشد و چشم ديگرت به ترفندهاي سرويس هاي بيگانه و همانگونه كه در ميدان مين ، انفجار انواع گلوله ها تو را از هدفت كه خنثي سازي و معبر زدن بود منحرف نمي كرد و حواست كاملا جمع كارت بود ، در اينجا نيز شدت انفجار ها به مراتب بيشتر از بمب و خمپاره و موشك است ، تركش اين انفجار ها هم به جان ميزند و هم به ايمانت و اگر كوچكترين غفلتي صورت گيرد هم دنيا را از دست داده اي و هم آخرتت را .ء
با تعجب به حاجي گفتم : دايره ويژه پناهندگان پوشش است !؟ آيا درست حدس زده ام ؟
حاجي كه دوباره لبخند به صورتش برگشته بود گفت :ء
هم آره ، هم نه. فعلا به اين موضوع كاري نداشته باش ، آنچه مهم است كاريست كه بايد انجام دهي؛اين بليط پروازت به بندر عباس كه امروز ساعت سه بعد از ظهر ميباشد ، واين هم برگ ماموريتت . ضمنا دستور داده ام تمامي دستگاه هاي مسئول در استان ، همكاري لازم را با تو داشته باشند .ء
با حالتي متعجب به حاجي گفتم : مثل اينكه فقط مانده كه بگويم بااجازه بزرگترها بله !؟
آخه مؤمن خدا ، خودت بريدي و دوختي حالا لباس دامادي را تن ما كردي ،بدون آنكه اجازه ملاقات عروس را به ما بدهي.ء
حداقل حق دارم كه اين عروس نگون بخت را ببينم وبشناسم!ء
حاجي با غمي نهفته در تن صدايش گفت :ء
عروس را مي شناسي ؛ سيد است .ء
با تعجب از جا نيم خيز شدم و گفتم : سيد !!!؟
حاجي با آرامي و با لحني كه تاسف و تاثر از آن مي باريد گفت : بله سيد!فرمانده ات !ء
فرمانده مان ، همانكسي كه هر وقت كسي در مقابل قناسه ها ،دوشكاها و توپ مستقيم تانكها كپ مي كرد ، او بود كه با سپر كردن سينه اش به امثال ما نشان مي داد تا وقتي خدا نخواهد هيچ يك از اينگلوله ها به سينه نمي شيند.ء
حالا همان سيد كپ كرده ، وا داده ، بريده ، استحاله شده ...ء
 
بخش چهارم از فصل اول
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۸  کلمات کلیدی:
وجود اين دايره خوب است ،نه براي خارجاز كشور نشينان ، بلكه براي آناني كه در معرض تهاجم فرهنگي واقع شده اند . چند بار رهبري از تهاجم فرهنگي وحتي شبيخون فرهنگي دشمن گفت ، بغير از تاييد هاي بي عمل آيا نهادهاي مسئول تلاش عملي اي را انجام دادند !؟يا مرعوب وار نسخه هاي نخ نماشده فرنگي را براي فرهنگ كشور پيچيدند و نام آن را هم تساهل و تسامح گذاشتند. نه حاجي ، وظيفه همان نهادها و وزارتخانه هايي است كه در اين چند سال ، كشور را به اينجا رسانده اند.ء
مگر سازمان جوانان براي چه تاسيس شد و اينهمه بودجه صرف آن گرديد ،چرا بجاي اينهمه به بيراهه رفتن ، وظيفه شان را به آنان گوشزد نميكنيد ، حالا ما بايد كاسه از آش داغ تر شويم.
ما اينهمه كار سرمان ريخته كه وقت سر خاراندن نداريم ، آنوقت شما ماموريت جديد پيشنهاد مي كنيد!آن هم ماموريتي كه نه در حيطه اختياراتمان است و نه ابزار و امكانات پيگيري چنين بحثي را داريم .ء
حاجي كه باصطلاح به برخوردهاي چكشي من آشنا بود ، بدون آنكه از صحبتهاي بي پرده من ناراحتي خود را بروز دهد گفت :ء
اين ماموريتي كه به ما محول شده ، مستقيما با امنيت كشور در ارتباط است . در ثاني طبق شرح وظايف ما نيز ميباشد .ء
اما در خصوص سازمانها ووزارتخانه هايي كه متولي انكار بايدمي شدند نيز بايد بهت بگويم آنها وظيفه خود را انجام مي دهند و ما نيز بايد با ديد امنيتي ماموريت خود را انجام دهيم .ء
با تعجب به حاجي گفتم : حالا گيرم توانستيم چهار نفر را نيز به كشور برگردانيم، چه دردي را دوا مي كند ، بغير از آنكه معضل جديدي را بوجود آورند !!ء
حاجي گفت : صحبت از آوردن يا نياوردن اين افراد به كشور نيست ، اولا بحث بر سر آنست كه اين افراد فكر نكنند حالا كه به كشور ديگري پناهنده شده اند تمام پلهاي پشت سرشان خراب شده است ، لذا هر عمل يا خواسته اي را بتوانند به آنها تحميل كنند. دوما در بين آنها گلهايي وجود دارد كه از اسب افتاده اند نه از اصل ؛ و چه بسا به تصور خراب شدن پلهاي بازگشت ، در باتلاق سرويسهاي بيگانه غرق شوند . مگر خود توبازجويي هاي تروريستهايي كه لاجوردي را شهيد كردند نديدي !؟ نديدي چگونه از سادگي آن جوانان سوء استفاده كردند !ء
صحبت از افراد لا ابالي و بي غيرت نيست ، صحبت از نجات جواناني است كه بازيچه دست سرويسهاي بيگانه شده اند؛ و ما مامور به انجام چنين وظيفه اي هستيم .بايد اهم و في الاهم كرد ، افراد شاخص را ازميان اين تعداد پناهندهجدا كرد ، وقبل از آنكه غرق شوند آنان را نجات داد.ء
لذا از امروز دستور داده ام كه ليست و سوابق تعدادي از اين افراد مورد نظر در اختيارت قرار گيرد ...ء
با تعجب به ميان صحبت حاجي پريدم و گفتم : در اختيار من !؟
حاجي با لبخند دستي به پيشاني اش كشيدو گفت : آنقدر ان قلت آوردي كه يادم رفت بهت بگويم كه مسئول اين دايره تو انتخاب شده اي .ء
ديگر نتوانستم جلوي خنده خود را بگيرم و بي اختيار لحظه به لحظه شدت خنده ام بيشتر مي شد ؛ و حاجي كه به اخلاق من آشنايي كامل داشت ، بدون ناراحتي و با لبخندي نظاره گر خنده هاي من بود .ء
خودم نمي دانستم كه اين خنده ها از عصبانيت است يا از روي تمسخر ! فقط مي خنديدم و قادر به كنترل خودم نبودم !ء
حاجي ليوان آبي را بدستم داد و با همان آرامش و لبخند هميشگي گفت :ء
مي دانم كه عشق تو كار كارشناسي است ، و از مسئوليت و رئيسبودن فرار مي كني ؛ در اين چند سال بيشتر از ده بار پيشنهاد قبول مسئوليتي را به تو داده ام و هميشه همين جواب را شنيدم ، ديگر برايم عادي شده ، ولي اينبار با دفعات قبل فرق مي كند و بايد اين مسئوليت را قبول كني ، اين دستور است .ء
با خوردن مقداري آب و شنيدن كلمه دستور به يكباره خنده ام قطع شد ، شايد حاجي مي دانست كه من به اين كلمه حساسيت دارم و مخصوصا آن را بيان كرد تا از ادامه خنده هاي عصبي ام كه به مرحله غير قابل تحملي رسيده بود جلوگيري كند.ء
نمي دانم چه شد كه عليرغم تمام احترام قلبي اي كه نسبت به حاجي داشتم به يكباره با حالتي بر افروخته گفتم :ء
اولا شما من را به عنوان مسئول دايره اي منصوب مي كنيد كه اصل وجودي آن را قبول ندارم ، ثانيا همانگونه كه خود گفتيد من براي دلم كار مي كنم نه براي منصب ، من هيچوقت عاقلانه نه كار كردم و نه تصميم گرفتم . من عادت كردم كه عاشقانه كار كنم ، و براي همين هم نه بدنبال پست و مقام هستم ، و نه به دنبال منافع دنيوي . شايد نسل امثال من منقرض و يا در حال انقراض باشند ولي من به كاري كه اعتقاد ندارم اگر تمام دنيا را بدهند دست نمزنم . من براي تكليفم كار مي كنم نه براي دستور و اينجور مسائل. نكته آخر ، حاجي محض رضاي خدا ديگر اين محيط دستوري داردخفه ام مي كند به هر چيزي كه اعتقاد داري ، يكي از آن هزاران گزارش استعفايم را به جريان بيانداز تا هم شما راحت شوي و هم من بتوانم مقداري به خود و خانواده و آخرتم برسم .ء

 
بخش سوم از فصل اول (كتاب اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران )ء
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧  کلمات کلیدی:
و با همان عصبانيت ادامه دادم : تعدادي كه از اول ، انقلاب و نظام جمهوري اسلامي را قبول نداشتند ، زيرا يا مانع سوء استفاده هاي كلان آنها شده بود ، و يا قدرت را از دست آنان خارج كرده بود. مانند: كساني كه داعيه حكومت و چپاول ثروت اين ملت را در سر مي پروراندند ، و همينطور اقمار آنها ؛ و همانگونه كه اطلاع داريد هر وقت با واسطه به سراغ آنها رفتيم ، هزارو يك حديث مبارزه طلبي شنيديم و هر وقت مستقيما با آنها تماس گرفتيم ، خود را كاملا در اختيار گذاشتند ، فقط شرط كردند كه حيثيت سياسي آنها را با عدم افشاءارتباطشان با نظام حفظ كنيم . تعداد ديگريافرادي هستند كه مرعوب صنعت و اقتصاد آنور آب شده اند و جهت زندگي راحت تر فريب خورده و به آنجا رفته اند و پس از مدتي كه سرمايه هاي خود را از دست رفته ديدند ، با جعل مدارك خود را سياسي جلوه داده و درخواست پناهندگي كرده اند . تعداد اندك ديگرنيز كلاه بي غيرتي را تا بيني خود پائين كشيده اند و دنيا را فقط كثافت كاري مي دانند ؛ من نمي دانم بود و نبود اين افراد در داخل كشور چه اثر مثبتي را مي تواند داشته باشد ، بغير از اينكه هميشه آيه ياس بخوانند و براي نظام مشكل تراشي كنند.
مگر در همين چند سال اخير چوب حراج به باورهاي اعتقادي خود در سايه تساهل و تسامح نزديم و يك مشت مرفه بي درد را در سايه همين تدبير به كشور نكشانديم ، چه شد ؟ بغير از آنكه با خدعه و فريب تحت پوشش آزادي افكار و انديشه ، چنان بلائي سر جوانان يادگار شهدا در مرز وبوم آوردند كه جوان اين مملكت به جاي تصميم گيري ، برايش تصميم سازي كردند ، و اورا كور كورانه به دنبال خودشان كشاندند . هر روز يك موج جديد ، هر روز يك مد ، يك خرافه ، يك گزافه ،...ء
آنوقت شما مي خواهيد با ايجاد اين دايره افراد استحاله شده را برگردانيد! به كجا؟ به جايي كه به آن پشت كرده اند ، به زميني كه هنوز بوي خون در آن به مشام مي رسد. نه حاجي ! نه توان اين كار را داريم و نه وظيفه آن را . وجود اين دايره خوب است ، نه براي خارج نشينان ، بلكه براي آناني كه در...
(پايان بخش سوم از فصل اول )
 
بخش دوم از فصل اول (كتاب اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران)ء
ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٧  کلمات کلیدی:
پس از احوالپرسي ، مقابل حاجي نشستم و بي صبرانه منتظر بودمكه بدانم حاجي با من چه كار دارد كه صبح اول وقت احضارم كردهاست ؛ از طرفي با برخوردهاي اوليه فهميدم كه مسئله خاصي نمي تواند باشد زيرا برخورد حاجي كاملا آرام بود و از آن عصبانيتي كه معمولا وقتي دسته گلي باصطلاح به آب مي دادم خبري نبود .ء
حاجي بدون مقدمه اظهار داشت : شايعات جديد را شنيده اي ؟
پاسخ دادم : آنقدر شايعه زياد است كه نمي دانم منظورتان كدام يكي است !؟
حاجي با خنده اي گفت : مثلا چه شايعاتي ؟
گفتم : انتقال من به پشت كوه و كم شدن شر من از اين اداره .ء
حاجي: اينكه شايعه جديدي نيست ، چند سال است كه از اين حرفها زده مي شود ، ولي همه كساني كه اين شايعات را مي سازند خوب مي دانند كه اگر تو بروي ، جاي تو بايد ده نفر نيرو بياورند. خوب ديگر چه شنيده اي ؟
گفتم : ديگه شايعه به درد بخوري نشنيدم كه ارزش فكر كردن داشته باشد .ء
حاجي با لبخندي گفت : حتي شايعه ايجاد دايره ويژه پناهندگان را !؟
با خنده گفتم : خود شما مي گوئيد شايعه ، از طرفي در ميان اين همه علي جايي براي ولي باقي نمي ماند. ء
حاجي كه ديگر لحن كلامش جدي شده بود گفت : اشتباه مي كني ،شايد اين نعضل الان به چشم نيايد و ضرورتي به پرداختن به آن احساس نشود ، ولي يك ويروس واگير دار است كه اگر به موقع آن را مهار نكنيم ، چند صباي ديگر تبديل به يك اپيدمي فراگير شده است . از طرفي فكر مي كني تا حالا چقدر مغزهاي متفكر و اهل فن به اين ويروس آلوده شده اند ؟ چقدر از بهترين نيروها و مخلص ترين پرسنل يا آلوده شده اند يا در شرف آلودگي هستند ، صحبت از فرار مغزها نيست ، روي صحبت من تهديدي است كه از اين بابت متوجه كشور است .ء
ميان صحبتهاي حاجي پريدم و با تعجب گفتم :
از شما توقع نداشتم كه به جاي جلوگيري از بيماري به فكر درمان آن باشيد ؛ از طرفي مگر من و شما قيم مردم هستيم كه با زور و اجبار مانع از خواست آنها شويم . افرادي كه از كشور خارج مي شوند بنا به هر دليلي كه باشد حال سياسي ، اقتصادي ، فرهنگي و يا هر دليل ديگر ، حتما خواسته هايي داشته اند كه حق يا نا حق در اين كشور براورده نشده است .ء
(پايان بخش دوم از فصل اول)
 
فصل اول : ميدان مين
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٦  کلمات کلیدی:
هميشه قبل از وقوع هر امري ، شايعه آن از مدتها قبل به گوش ميرسيد،وطبق معمول هميشه نيز حاجي وقتي در خصوص آن مطلب از وي سوالي پرسيده مي شد به گونه اي برخورد مي گرد كه انگار بار اول است كه از چنين مطلبي آگاهي مي يابد .
خود او بعد از به وقوع پيوستن شايعه ، علت برخورد چندي قبل خود را اصول مديريت مي دانست؛وماآن را سياسي كاري قلمداد مي كرديم.ا
البته چون به حاجي شناخت داشتيم هيچوقت او را منافق و دودوزه باز معرفي نمي گرديم .خ
خوب هركسي جهت مديريت اينهمه نيرو با افكار و عقايد و طرز تفكرهاي گوناگون ، روشي دارد اين هم روش حاجي است ديگه!ا
او قبل از آنكه بخواهد عملي را انجام دهد به گونه اي كه هنوز براي ما كشف نشده ، ابتداءشايعه آن را منتشر مي كرد و پس از آگاهي از عكس العمل و نقطه نظرات انتقادي ، اصلاحي و حتي مخربانه پرسنل ، نسبت به اجراي نقشه خود اقدام مي كرد .ء
راستش من از اين نوع مديريت چندان راضي نبودم زيرا اعتقاد داشتم ، درست است كه سال ۷۹است و زمان نسبتا زيادي از پيروزي انقلاب و پايان جنگ گذشته است ، ولي صفا ،وصداقت مربوط به ظرف مكاني و زماني خاصي نيست. ء
به نظر من بهتر بود هر مطلب و يا موردي ، صادقانه با پرسنل مطرح و نظرات آنان گرفته شود.حتي اگرطرح يا ايده اي به غلط مطرح شده باشد شايد همان طرح يا ايده غلط در پردازش افكار به جايگاه اجرايي خوبي مي رسيد ؛ ولي حاجي هميشه خلاف اين نظر را داشت بهر حال او رئيس بود و ما مرئوس ، مهم نظر و ديدگاه رئيس است ، ومرئوس بايد تابع نظر رئيس باشد!ء
شايعه روز بروز گشترش بيشتري پيدا ميكردبه گونه اي كه نقل محافل شده بود ، و آن هم ايجاد دايره ويژه پناهندگان به خارج از كشور بود.ء
هركس چيزي مي گفت ، يكي آن را در راستاي ماموريت اداره قلمداد مي كرد و ديگري آن را خلاف شرح وظايف و حيطه اجرائي اداره مي دانست . من نيز وجود چنين دايره اي را در اين اداره غير ضروري مي دانستم و پرداختن به آن را ضروري نميدانستم؛ ضمن آنكه تهديد عملي از پناهندگان خارج از كشور به آن شكل متصوره از نظر من وجود نداشت . ء
لذا از اساس شايعه فوق را بي پايه مي دانستم و در مقابل سوال همكاران جواب هميشگي را مي دادم كه آنقدر كار سرم ريخته كه وقت پرداختن به اين گونه خزعبلات را ندارم .ء
٫٫٫

طبق معمول هر روز به دليل مجوز پزشكي اي كه داشتم با ساعتي تاخير در محل كار حاضر شدم.ء
هنوز وارد اطاق نشده بودم كه تلفن به صدا در آمد ، مسئول اداري قسمت كه هميشه خدا مرعوب يك رده بالاتر است باحالتي مظطرب گفت:ء
يك ساعت است كه حاجي دنبالت مي گردد،خود را سريع به او معرفي كن .ء
تلفن را هنوز سر جايش نگذاشته بودم كه مسئل قسمت با عجله وارد اطاقم شدوگفت:معلوم هست كه تو كجائي؟ از صبح در بدر دنبالت مي گرديم . ء
با تعجب به ساعتم نگاهي انداختم و گفتم : هنوز يك ساعت و چهل پنج دقيقه از زمان رسمي اي كه بايد سر كار حاضر شوم باقي مانده است !ء
مسئول قسمت كه متوجه اشتباهش شده بود و نمي خواست كم بياوردبا حالت آرامتري گفت :ء
آخه از بسكه ايثار شما زياد است ، گفتيم كه شايد اين يك ساعت را نيز نديده گرفته باشيد ؛
بهر حال حاج آقا از اول صبح كه آمده خواستار ملاقات با تو ميباشد ، سريع برو ببين چه امري دارند.نكند كه باز دست گل به آب دادي ؟!اينبار كدام وزارتخانه يا سازمان و نهادي را با ما درگير كرده اي ؟!ء
همانگونه كه داشتم آماده مي شدم كه به نزد حاجي بروم ، پاسخ دادم: الله اعلم ، زمانه جوري شده كه به راه رفتن من هم گير مي دهند ، بهر حال خدا بخير بگذراند.ء
مسئول قسمت نيز در حال ترك اطاق گفت : نتيجه را بلافاصله به من نيز اطلاع بده .ء


(پايان بخش اول از فصل اول )
 
كتاب داستان : اشك نسل سوم براي تخريبچي دوران
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱۳  کلمات کلیدی:
بسم الله الرحمن الرحيم
گل واژه های بی کسی
در حسرت دلواپسی
گم شده در خارو خسی
يارب به داد بی کسی
در اين زمان بی کسی
کی می رسد آخر کسی



با سلام:
در صورتی که دوستان موافق باشند منبعدبه صورت تدريجی کتاب داستان اشک نسل سوم برای تخريبچی دوران رابه تدريج در اين صفحه به نظر شما ميرسانم.پس تا کسب تکليف از موافقت شما ؛خدانگهدار