برگی از نوشته :
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی:
... چطور ادعا می کنی که نسل فعلی نسل بی دين است! نسل امروز دين ستيز نيست، بلکه در اعتقادات به مراتب از من و تو معتقدتر هستند؛ تنها ما با ظاهرش ادعا داريم‌، ولی آنها در باطن. دليل می خواهی؟ايّام محرم! دليل می خواهی؟ ماه رمضان! دليل می خواهی...
سيّد جان، فرمانده ام! مقصر خود ما هستيم که نتوانستيم فر هنگ عاشورايی عشق و ايثار را به نسل بعد از خودمان منتقل کنيم! تنها چيزی که به يادگار با خود از جبهه آورديم تنهای مجروح و پيکرهای مقدّس شهدا بود! ولی راه ، روش ، انگيزه، اعتقاد، شجاعت، شهامت، ايثار و عشق بازی آنان را با معشوق هر گز نتوانستيم با خود به شهر ها منتقل کنيم.
سيّد جان! بر خورد های چکشی و احساسی امثال من و تو باعث شده است که نسل امروز، من و تو را به چشم مزاحم نگاه کنند! در حالی که می توانستيم بجای آنکه آنان ما را وبال خود فرض کنند ، بال پرواز و بالندگيشان باشيم. در اين نسل امثال سيّد ها زياد هستند ، ولی کسی نخواست کشفشان کند. و در اصل متوليّان امر نخواستند ، يا نتوانستند فر هنگ اخلاقی سيّدها را به نسل بعد منتقل کنند.
زمان، زمانـه شهادت نيست ، زمان شجاعت است. قهرمانها نيز امثال فهميده ها نيستند! زمان، زمانه مدرک گرايی شده، و از عشق و ايثار نه تنها اثری نمانده، بلکه واژه مقدس عشق را با دوست داشتن معاوضه کردند! عشق را به معامله کردن تشبيه، و خود عشق را زير سؤال برده اند و بد نام کرده اند.
سيّد ! تو بريدی، چپ کردی، استحاله شدی، تکليفت را گم کردی! مگه تو برای امتياز و احترام به جبهه رفتی که حالا متوقع شده ای؟! تو در زمان جنگ به تکليفت عمل کردی، ولی بعد از جنگ تکليفت را گم کردی! به جای آنکه تأثير گذار باشی، تأثير پذير شدی ؛ و وقتی که نتوانستی تفاوتهای زمان جنگ را با بعد از آن برای خودت حلّ کنی ، به تناقض افتادی! و به جای آنکه تصميم گيری کنی، برايت تصميم سازی کردند! همانگونه که برای نسل به قول تو دين ستيز جوان کنونی!
آنان نيز در دامی افتادند که تو افتادی! و...، اينجا بود که تو و امثال تو به جای اصلاح روشهای غلط گذشته خود، در کمين دشمن گرفتار شديد، و برای فرار از اين کمين بدون هدف تير اندازی کرديد، خودی و غير خودی را در معرض گلوله خود قرار داديد!.......
... سيّد که ديگر در چهره او اضطرابی ديده نمی شد ، و سرفه هايش نيز آرام تر شده بود، گفت:
تو هم که شدی از آنها! فکر می کردم تو هم با من هم فکرو هم عقيده ای! که به نسل جبهه ای ظلم شده است. در زمانی که مادر جبهه بوديم، نازدانه هايی که در پر قو لا لا می کردند، حالا از من و تو به ظاهر حزب الهی تر شده اند، و با مدارکی که به قيمت خون شهدا گرفته اند، هم اکنون در مسند قدرت قرار گرفته اند.
چشمهايت را باز کن، آقا زاده ها را تماشا کن که وقتی من و امثال تو در صف اتوبوس ايستاده ايم، آنها با ماشينهای چند ده ميليونی خود ، چگونه با تمسخر از کنارمان می گذرند، و در آن موقع هم بايد خدا را شکر کنی که در کف خيابان آبگرفتگی نباشد، و الّا لجن های پاشيده شده لکه ای جديد بر روی لباست اضافه می کند.
....

-----------------------

اقتباس از رمان اشک نسل سوم
 
عشق يعنی:
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی:
بصورت کاملاٌ اتفاقی ، ديوان اشعار مرحوم ايرج ميرزا بدستم رسيد؛شعری از اين ديوان نظرم را جلب کرد که بی ارتباط با بحث عشق واقعی که تا کنون با هم داشته ايم نيست.
اين شعر داستان عاشقی است که با معشوق خود در کنار رود دجله قرار ملاقات دارد.
شاعر سختی کسب لياقت ديدار معشوق را به خوبی بيان کرده و در انتها اوج عشق واقعی را ترسيم می کند ؛ که همان فانی شدن در رضای معشوق است !

عاشقی محنت بسيار کشيد
تا لب دجله به معشـــــــــــوقه رسيد
نشده از گل رويش ســـــــــــــــــيراب
که فلک دســـــــــــته گلی داد بـه آب
نازنين چشــــــــم به شط دوخته بود
فارغ از عاشـــــــــق دل سوخته بود
ديد در روی شــــــــــــط آيد به شتاب
نـــــو گلی چــــون گل رويش شاداب
گفت به به چه گل رعنايی اســـــت
لايق دست چو من زيــــــبايی است
حيـــــف از ايـــــن گــل که برد آب اورا
کنـــد از منــــظـــــــــره نـــايـــاب او را
زان ســخن عاشق معشوقه پرست
جســــت در آب چو ماهی ازشست
خوانـــــده بود این مثــــل آن مايه ناز
کــــــه نکويی کن ودر آب انـــــــــــداز
خواســــــــــــــــــت کآزادکنداز بندش
اســــــــــم گل برد و در آب افنکندش
گـــــفت رو تــــا کــه زهــــجرم برهی
نــــــام بی مـــــــــــهری بر من ننهی
مــــــورد نيــــــکی خاصـــــــــت کردم
از غــــم خويــــش خــــــــلاصت کردم
بـــــاری آن عاشـــــــق بيچاره چو بط
دل بــــــه دريـــا زدو افــــــــتاد به شط
ديـــــد آبی اســـــــت فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پـــــايی زد و گـــــــل را بربود
ســــوی دلـــدارش پرتـــاب نـــــــمود
گفـــت کای آفت جان سنبل تو
مـــا که رفتــــيم بـــــــگير اين گل تو !
بکنـــــش زيــــب ســــــر ای دلبر من
يــــــاد آبی کــــــه گذشت بر سر من
جز بـــرای دل مـــن بـــــــــــوش مکن
عاشــــق خويـــش فــــــراموش مکن
خود نـــدانســـت مگــر عــــــاشق ما
که ز خـوبــان نــتــوان خـواســــت وفا
عاشــــقان را همــــــــه گر آب بـــــرد
خوب رويـــان هــــمــــــه را خواب برد

--------------------------------------
آیا ما نیز به این درجه از عشق رسیده ایم، تا خود را عاشق بنامیم ؟!!!


 
اعتراف:
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٦  کلمات کلیدی:
می خواهم اعتراف کنم ؛ من يک قاتلم!
من با قساوت تمام،بدون ترحم،بدون لحظه ای درنگ ؛مرتکب قتل شده ام!آری من قاتلم!
من نيز يکی بودم به مانند شما، پاک و صادق؛ولی جبر زمانه من را قاتل کرد!
امان از جبر و رفيق بد!
رفيق بد کيست!؟چه ربطی به جنايت من دارد!؟
رفيقم عقلم است که من را به وادی جنايت کشاند! هم او بود که دستور سلّاخی را صادر کرد.
هم او بود که به من امر کرد :ترحم نکنم، چشم دل را کور کنم و به قربانگاهش برده و گردن بزنم!
۱۴ سال است که بدون دل و دلدار ، در جهنمی که عقل برايم ساخته در حال سر بريدن لحظه های باقی مانده از زندگيم هستم. ديگه طاقت ندارم !من دلــــم را کشتم؛ بياييد من را قصاص کنيد! من يک قاتلم ...


جز دل که گيرد جای من، جز من که گيرد جای دل
گر دل بميرد وای من،گر من بميرم وای دل
آيد ازين پرده برون، با آه اشکی لاله گون
اشکی، نه! آهی،نه!که خون می جوشد از مينای دل



-----------------------------
اقتباس از مجموعه اعترافات تخريبچی دوران
شعر از مهرداد اوستا

 
برگی از يک نوشته:
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۳  کلمات کلیدی:
...سّید با صدایی توأم با سرفه گفت: تو نمی گذاری تا بهت بگویم، مثل همیشه کم صبر و شش ماهه هستی!اگر من بعد از جنگ به بهانه تفحص شهدا در منطقه ماندم برای این بود که تحمل تنفس هوای سنگین شهر را نداشتم، تحمل فضای دروغ و نفاق را نداشتم؛به هر جا که می رفتم می دیدم که ریش داران بی ریشه و عناصر بدلی جای بچه های مخلص را گرفته اند،کسانی که حتی یک روز را در جبهه نبودند حالا بعنوان متخصص و غیره با ظاهری مذهبی آمده اند در رأس قرار گرفته اند و با جارو و خاک انداز دنبال امثال من می گردند که یا استحاله مان کنندو با آنها هماهنگ بشویم، ویابا هزار جور انگ و تهمت ما را از میدان خارج کنند...
- گفتم: سیّد جان ! من و تو هستیم که زمان را می سازیم، من و تو هستیم که میدان را به هرزه طلبان پست فطرت دادیم؛ اگر اشکالی هست از جانب ماست!
- سیّد به میان حرفهایم پرید و گفت: من و تو ابزار بودیم و تاریخ مصرف داشتیم؛ به قول بعضی از آقایان: بسیجی خوب، بسیجی مرده است.! من و تو تا زمانی ارزش داشتیم که سینه مان را در مقابل گلوله قرار می دادیم! دیگر الان گلوله ای نیست، و ما به جز یک مشت آدمهای خشونت طلب و دگم چیزی نیستیم!...
- به سیّد گفتم: هنوز گلوله هایی وجود دارند که انتظار سینه های پاک را می کشند، فقط گلوله ها نبایدلز جنس سرب و آهن و فولاد باشد! گلوله می تواند از جنس کاغذ ، قلم و حتی حرف و حرکت باشد! همان گلوله ای که سیّد من را اینگونه وادار کرده که صحنه را خالی کند! ...
سیّد که اکنون قدری سرفه هایش اورا آرام گذارده بودند با بغضی در صدا گفت:
تو چی می خواهی بدانی؟! تو هم که مثل منی! مثل من تمام جوانیت را در جبهه گذراندی و تمام فرصتهایت را از دست دادی! حالا هم مثل من یک آدم شکست خورده و بازنده هستی فقط زمان می خواهد تا تو هم به آخر راه برسی و یکی مثل من شوی! تو فکر کردی من برای چی بعد از جنگ به بهانه تفحص شهدا و خنثی سازی مینها ، از جبهه برنگشتم؟!
زیرا نمی توانستم ببینم من و امثال من که تمام هستی شان در خاک و خون گذشته، بیاییم شاهد سور چرانی ها و باصطلاح امروزی ها رانت خواری ریش داران بی ریشه باشیم.نمی توانستم بعد از یک عمر که برای حراست از آب و خاک این کشور، برای حفظ ناموس همین مردم ، از جان مایه گذاشتم، حالا بیایم برای یک لقمه نان جلوی هرکس و ناکس گردن کج کنم، برای دریافت یک کپسول اکسیژن و یا قرص و دوا ، پیش فلان مسئول مربوطه بروم و او بگوید که بودجه نداریم ، امکانات نداریم و...
- صدای سیّد لحظه به لحظه بلند تر و لرزش آن بیشتر می شد. لیوان سیّد را با آب جوش تازه تری پر کردم و گفتم: سیّد جان آرام تر! اگر به فکر موش همسایه ها نیستی، به فکر سینه زخمی ات باش!
- سیّد که یاد آوری خاطرات گذشته اش، کاملاٌ او را منقلب کرده بود، با صدایی شبیه فریاد گفت : مگر چرایش را نمی خواستی؟ بگذار تا برایت بگویم چرا...
تو خیابان، تو محیط های دولتی و شخصی ؛ هرجا می رفتم با انگشت نشانم می دادند و می گفتند طرف خشونت طلب است، از بسکه عراقی کشته اند ، مردم خودشان را هم به چشم عراقی می بینند.
هرجا می رفتم شعار جوانان را باور کنیم ، مشاهده می کردم! امّا هیچکس صحبت از حرمت نگه داشتن بزرگترها نمی کرد! هیچکس از بزرگداشت و تقدیر از رزمندگانی که تمام هستی شان را در طبق اخلاص گذاشته بودند، تا آنها با آرامش و امنیت زندگی کنند عملاٌ کاری نمی کرد...
برای همین بود که فضای سنگین شهر را نتوانستم تحمل کنم. فضایی که حتی در فیلم هایش ما را با سامورایی ها مقایسه می کردند! نسل فعلی، نسل بی دین پرورش یافته! چرا نمی خواهی باور کنی؟! کشور از دست رفته! ...
- با صدایی آرام و به گونه ای که ناخود آگاه بوی همدردی می داد به سیّد گفتم : ... اگر می بینی جوّ زمانه به گونه ای شده که ظاهراٌ تحمل این دسته را ندارد، بخاطر عملکرد غلط خودمان است؛ و اگر قرار است کسی را محاکمه کنیم باید از خود شروع کنیم.
نمونه اش در میان خانواده و بستگا نمان زیاد است و راه دور نمی روم، مگر همین هایی که تو از آنها گله داری و می گویی به گونه ای نگاهت می کنند که انگار از نسل منقرض شده ای آمدی ، مگر بازتاب عملکرد غلط خودمان نیستند؟!
آیا من و تو حتی در حد مقدوراتمان سعی کردیم که آن فرهنگ ناب عشق و ایثار را به جوانانمان منتقل کنیم؟! حتی در محدوده بستگان نزدیکمان!
اشتباه نکن! خود تو آیا توانستی در میان بستگانت از عقاید و مقدساتت دفاع منطقی کنی؟! آیا هر زمان که انتقادی شنیدی، به حقّ یا نا حقّ بودن انتقاد کاری ندارم؛ توانستی پاسخ مناسب و بدون پرخاشگری بدهی؟!
من از کسی دفاع نمی کنم و کسی را هم نمی خواهم تخطئه کنم. فقط می گویم اگر وضعیت جامعه به سمتی کشیده شده که فضا را برای تنفس امثال ما سنگین کرده است، مقداریش تقصیر خودمان است که گرای اشتباه دادیم و بجای آنکه دشمن را هدف قرار دهیم، خودی ها را آماج حملات خود کرده ایم.

ما به جای آنکه فرهنگ غنی عشق و ايثار را ازجبهه بياوريم ، پيکر های مقدّس را آورده ايم! که با آن پيکرها امثال من و تو که با خوی و خصلت آنها آشنايی داشتيم ، صفا می کنيم! امّا آيا ديگران نيز همان برداشت ما را از آن پيکر ها دارند؟! يا فقط مشتی استخوان می دانند!
سیّد جان! اگر عشق و ایثار دهه ۶۰ را در دهه ۷۰ نمی بینی! نقد را باید از عملکرد خودمان شروع کنیم.

چطور ادعا می کنی که نسل فعلی بی دين است! تو ايّام محرّم کجا هستی تا همين جوانان بی دين را در حسينيه ها و تکايا ببينی، که چگونه به عشق حسين(ع) به سينه می زنند؟!
نسل امروز ، نسل دين ستيز نيست، بلکه در اعتقادات به مراتب از من و تو معتقد تر هستند! تنها ما با ظاهرش ادعا داريم، ولی آنها در باطن،..........



---------------------------------------
اقتباس از کتاب اشک نسل سوّم برای تخريبچی دوران

 
نمرديم و يکی مارا به عروسی دعوت کرد!
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی:
دی شب دوست بسیار عزیزم

زهير تماس گرفت، و آدرسی داد و رسماٌ جهت شرکت در مراسم عروسی دعوتم کرد.
من هم بی خبر از همه جا کلی ذوق کردم ؛آخه از بس که در مجالس عزا دعوتم کردند اين امر بهم مشتبه شده بود که لابد کوپن مراسم شادی و عروسی ديگه اعلام نميشه ؛ خلاصه با کلّی عشق و ذوق تیپ سرمه ای زديم و کرواتی و...، مابقی اش بماند تا انواع و اقسام انگها نثارم نشده !!! بهر حال کيبرد رنجه کرديم و رفتيم به محل عروسی؛مجلس عقدی بودو سفره ای پهن و دامادی...!!! چه بگويم که ای کاش نرفته بودم! سوختم به گونه ای که اشک هم نتوانست آتش درونم را خاموش کند.!
با همان حالت چشمهای شرجی ،گوشی تلفن را برداشتم و هرچه بغض فرو خفته داشتم نثار بيچاره زهير کردم.
به شما هم توصيه می کنم که به اين مجلس عروسی نرويد.!!!
با همان حال خرابم روی فال حافظ(که گوشه سمت چپ وبلاگم قرار دارد) کليد کردم؛ اين آمد:
هر که شد محرم دل در حرم يار بمانـــد ------ وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن ------ شکر ایزدکه نه در پرده پندار بمانـــد

محتسب شیخ شدو فسق خودازیادببرد ------ دلق ما بود که در خانه خمّاربمانـــد
.....

از صدای سخن عشق ندیدم خوشــتر ------ یادگاری که در این گنبد دوّار بمانــــد
....
برجمال تو چنان صورت چین حیران شد -------- که حدیثش همه جادردرودیواربماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آيد وجاويدگرفتاربماند

 
برگی از يک نوشته
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:
...سيّد! وقتی ياد صفا ، صميميت، مردانگی،عشق،ايثار و فداکاری زمان جنگ می افتم؛ از خودم بدم می آيد که بايد در اين زمان زنده باشم و شاهد مرگ تمامی عشق هاباشم.
سيّد ديگه مردانگی مرده، و فقط ادعای آن باقی مانده، از صفا و صميميت به جز نيرنگ و فريب چيزی مشاهده نمي کنی!ايثار حتّی در ميان خانواده ها هم پيدا نمی شود.عشق را نگو، که هنوز در معنی کردن آن عاجزيم.عاشق های واقعی پر کشيدندو رفتند، وتنها نامی ازعشق مانده که آن هم ملعبه دست هوسرانان گشته!
سيّد! همه جا صحبت از فرار مغزهاست،ولی هيچ کس به فرار دلهای عاشق توجهی نمی کند.عشق غريب است و از آن غريب تر عاشقان واقعی هستند.
راستی سيّد! دولت متعهد شده در طول سال، سيصدو پنجاه هزار شغل جديد ايجاد کند. ای کاش به جای شغل،عشق ايجاد ميکرد!کاش می شد بجای آنکه همه شاغل شوند، عاشق شوند!بجای آنکه حقوق بگير باشند، حق بگير می شدند...


اقتباس از: کتاب رمان گمشده تخريبچی دوران.
 
پوزشم را پذيرا باشيد:
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی:

با عرض سلام:
قصد نداشتم در اين مورد مطلبی بنويسم و يا مزاحم وقتتان شوم، ولی ديگه خسته شدم!
هر روز ، دو تا سه ايميل حاوی ويروس برايم ارسال می شود. مگر من چه می گويم که تاب تحملم را نداريد؟!
جالب آنکه همين چند دقيقه قبل ، شخصی بدون ذکر آدرس خود تنها با ذکر نام خودم که ابوالفضل باشد، برايم ويروس ارسال نمود.
حال با اين شرايط آيا کسی هست که باز هم از اين حقير سؤال کند که چرا نام تخريبچی دوران را برگزيده ام؟! با اين شرايط اگر ده تا تخريبچی هم بيايد نمی تواند پاسخگوی خنثی سازی اين همه ويروس های اهدائی برخی از دوستان مدعی جامعه چند صدائی و ...، باشد.
يک بار برای هميشه عرض می کنم:
۱- حقير با هيچکس مراوده ايميلی ندارم. لذا اگر هر ايميلی به نام بنده واصل شد ، بلافاصله معدوم نماييد.
۲- اينجانب نيز هر گونه ايميل ارسالی که حاوی پيوست و يا بيش از ۱۰k محتوا باشد ، بی تعارف معدوم خواهم نمود.

جسارت و احياناٌ گستاخی نا خواسته حقير را عفو فرماييد.
فارق از ردّو قبولم که در انديشه خلق صورتی نيست بجز عفت و بی باکی ما
گر به مقصد نرسيدم ز دويدن غم نيســـت طيّ اين راه فزون بود ز چالاکــــــــي ما
حق نگهدار

 
هل من ناصراٌ ينصرنی(کيست مرا ياری کند)
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:
با عرض ادب و احترام:
طبق معمول هميشه نيازمند رقص زيبای قلمتان ميباشم!
در ذيل دو بخش قرار داده شده است ، در بخش اول شعری ، از شاعری محترم، يا شاعره ای محترمه نوشته شده است که متأ سفانه عليرغم تمامی کنکاش هايم تا کنون نام سراينده شعر فوق را نيافتم .
بخش دوم ، پاسخی است که به شعر بخش اول داده شده ؛ لذا اصلاح و ويرايش آن را بر عهده شما گذارده ام.
پيشاپيش از لطف و عنايت شما سپاسگذارم.

بخش اول=
عاشقی از فرط عشق آشفته بود
بر سر خاکی به زاری خفته بـــــود
رفت معشوقش به باليــنش فـــــراز
دید او را خفته و ز خود باز رفــته باز
رقعه بنبشــت چســت و لايـــــق او
بســــــت آن بـــر ســــر آســـتین او
عاشقش از خواب چون بيـدار شــد
رقعه بر خواند و بر او خون بــار شد
اين نوشــته بـــود کای مرد خمـوش
خیز اگر بازارگانی ســـــــــیم کوش
ور تو مرد زاهدی،شب زنـده بــــاش
بندگی کـــــــن تا بــروز و بنده بــاش
ور تو هستی مرد عاشق شــرم دار
خواب را بر دیده عاشق چه کــــــــار
مرد عاشق باد پــیــــمایــــد بـــــــروز
شب همه مهتاب پیمــایــــد ز ســوز
چون تو نه این و نـــه آنی، بی فــروغ
کم زن انــدر عشــــق مــــا لاف دروغ
گر بخسبد عاشقی جز در کفـــــــــن
عاشقش گویم ، ولی بی خویشــتن
چون تو در عشق از سر جهل آمــدی
خواب خوش بادت که نااهل آمــدی...



بخش دوم
دی شب که راه ببستی بر منظر خیــالـــــم
مست عشق تو بودم، هرگز نخفته بـــــودم
هرچند که می نابی در بـــــزم ما نیافــــــتی
راستش را بخـــواهی از حـال رفتـه بــــــودم
گرچـه از مـــستی هیچ درس من نیافـــــتـم
تنها رخ تو دیدم، آنـــــگــــاه تــــورا ســـــرودم
دی شــب کـــه آمــدی تــــو بر بالــــــین زارم
مســت می تــو بودم ، هرگز نخـفته بـــــودم
از شــوق تــو نــخــفـــــتــم تـــــــا از در درآیی
وقــــتی آمــــدی تـــو، از حــــال رفتـه بـــــودم
از هــــوش رفـــتن مـــن از می نـاب تو بـــــود
این مستی هستی ام بود، کاش نرفته بودم
از مستی تو من هستی ام را یافــــــــــــــتـم
یک یا علی گفتم آنگــــــــــــاه ولی را یافـتــم
بس کن ساقی امشب از بس که نخــــــفتـم
جان و جوانیم را به یک پیــــــاله بـــــاخـــتـــم

 
نقش صورت و سيرت در بوجود آمدن عشق
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی:
چند وقت پيش مطلبی شبه خاطره در وبلاگ يکی از دوستان مشاهده کردم که نويسنده محترم از ازدواج دوست خود با مردی کوتاه قد، کم مو و چاق ، اظهار تعجب نموده بود.
برايم اين سؤال مطرح گرديد که زيبائی ظاهری در بوجود آمدن علاقه و محبت تأثیر دارد يا خير؟
از طرف ديگر ،آيا وضعيت ظاهری در تداوم آن محبت ، نقشی دارد؟!
وآيا اصولاٌ سيرت زيبا باعث بوجود آمدن علاقه است يا صورت زيبا!

به اين واقعيت جامعه کاری ندارم که برخی بدلايل مختلف از جمله بيماری خود کم بينی ، يا عقده حقارت، ويا ساير مشکلات روحی و روانی ، با صرف هزينه های گزاف تن به عمل های جراحی پلاستيک می دهند!
روی صحبت من به نقش زيبائی در تداوم عشق و علاقه معشوق نهفته است.
به دفعات شاهد بوده ايم که انسانی در نظر معشوق خود ،فوق العاده زيبا تجلّی يافته، در حالی که در نزد ديگران يک فرد عادی به نظر می رسد!
فکر ميکنم داستان ليلی و مجنون مصداق خوبی برای حسن الخطاب اين بحث باشد:
مجنون در وصف ليلی آنچنان شعر و غزل گفت که هارون الرشيد خيال کرد اين دختر چه لعبتی است! و در دنيا نظير او يافت نمی شود؛ امّا وقتی ليلی بيابان نشين را به نزد او آوردند و او را ديد، متوجه شد که ليلي ای که مجنون از او آن توصيفات را کرده است ، يک زن عادی و سياه چرده ای است که مطلقاٌ قابل توجه نمی باشد.
چه زيبا مرحوم مولوی اين داستان را سروده است :
به مجنون گفت روزی عيب جويـــــــــــــی
که پيدا کن به از ليلی نکويـــــــــــــــــــــی
که ليلی گر چه در چشم تو حوری اسـت
به هر عضوش ز اعضايش قصوری اســــت
چو مجنون اين سخن بشنيد آشفــــــــت
در آن آشفتگی خندان شد و گفــــــــــــت
تو مو ميبنی و مجنون پيچش مــــــــــــــو
تو ابرو، او اشارتهای ابــــــــــــــــــــــــــــــرو
اگر در کاسه چشمم نشينـــــــــــــــــــــی
به غير از خوبی ليلی نبينـــــــــــــــــــــی
حقير خود اعتقاد دارم که صورت زيبا دوام چندانی ندارد، آنچه که عشق را جاودانه می سازد سيرت زيباست.
براستی شما چه فکر می کنيد؟
 
آنچه که شما نوشته ايد:
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:
راستش اين روش را در کارهای آبی آسمانی ديدم و تقليد ميکنم، پس از خود او شروع خواهم نمود:
آبی آسمانی :سخت است از عشق حقيقی نوشتن و گفتن.اما از عشق واقعی...! انديشيدن به چنين خواست ايده آلی دور از ذهن هيچ بشری نيست ، زيرا که هرکس به دريافت خود و به قدر توانش از عشق ميداند و از واقعی بودنش. به کمانم عشق حقيقی را هرگز نمی توان درک کرد و چه خوب که شما از عشق واقعی گفتيد چون واقعيت مبتنی بر شرايط ، قدرت ، سنن،و عرف و تربيت اجتماعی و فرهنگی می تواند بسيار متفاوت باشد. پس عشق واقعی هم چنين است.اما حقيقت... چيزی تغيير نا پذير است . در حقيقت چيزی با چيز ديگری در تضاد نيست اين تضاد فقط در واقعيت است.
فکر ميکنم تنها نکته ای که باقی گذارده اند،اين است :آنچه خود واقعی يک موجود را تشکيل می دهد{وجود} اوست نه ،ماهيّتش!!!
من چه سبزم امروز:
عقل را مانعی می دانستم برای عشق ورزيدن ، هرگاه که خواستم غرق عشق يا احساسی شبيه عشق شوم، عقل مرا تلنگری بود که از راه به بيراه نروم.آنحس زيبا بيراهه نبود اما انگار خاصيت عقل بازداريست...تضادشان را باور دارم، اما هرچه هست همراهنند، اينهم يکی از بازيهای مرموز هستی شايد باشد.

به نظر حقير عقل حسابگر است و مايل به دوست داشتن تا عشق ورزيدن! و شايد همين عامل باعث تضاد عقل ودل است!؟
اما الهام خانم:
وقتی تو را در آئينه ديدم باور نکردم که حقيقت داری! وقتی دستهايت را احساس کردم فهميدم تو نا انکار ترين حقيقی!صدايت را اگر چه از دور می شنوم ولی بدان که من به تو نزديکم ، نزديکتر از چشات...

برداشت فوق رئاليستی است ، و به نظرم با عشق که نوعی احساس است نمی تواند همخوانی داشته باشد. وبه قول مرحوم سعدی:
هرگز وجود حاضر ،غايب شنيده ای من در ميان جمع و دلم جای ديگرست
سر مست عاشق:
اميد وارم که عاشق واقعی باشيم. يا علی

تنها يک آمين واقعی می توان گفت.
آسمون ريسمون:
به نظر من هميشه در تضاد نيستن ، بستگی داره به اينکه عقل با چه ديدی به خواسته دل نگاه کنه.
آقا رضا با تمام آسمون ريسمون بافتنش به عقيده حقير اصل موضوع را کشف کرده و آن هم اين است که عقل با برداشت انسانی به خواسته دل نگاه می کند، يا حيوانی!؟ و بطور کلی تمام اين جنگ و دعواها مربوط به همين طرز برداشت از عشق است !
يا امام رضا (ع):
اگر عقل عقال باشه که يکی از مرکبهای راهه و اگر اين عقلهای دو دو تا چهار تايی خودمون باشه که اصلاٌ.
عقال از پابند شتر گرفته شده است و به معنای بازدارنده. اگر عقل بازدارنده نفس خود کامه باشد، فرمايش امير آقای ما درست است.
مريم ۲۰ ام:
نمی دونم چی بايد بگم...فقط اينکه...نمی دونم خوب!
خوب...چرا ميزنی...من هم نميدانم... اينکه زدن نداره!!!
دانشجوی ايرانی:
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت...
در تکميل فرمايشات دانشجوی ايرانی ،سنائی رباعی زيبائی دارد:
گفتی زبهر مجلس افروختنی در عشق چه لفظهاست اندوختنی؟
ای بی خبر از سوخته و سوختنی عشق آمدنی بود، نه آموختنی!
مجهول:
فکر کنم به جز سيد جمال الدين اسد آبادی ، بقيه بزرگان به ضديت عقل و عشق قايلند و اما بايد ديد که نظر آنان از عقل چه بوده و از عشق چه باشد. چون به نظر حقير معنی هر دو کلمه فيالحال معکوس گشته است.
به نظر اين حقير: علت جابه جائی در اين زمانه، شايد جايگزين کردن دوست داشتن با عشق باشد.
اما رقيب آقا مجهول يعنی مژگان بانوعقيده دارند: راستش گمانم اين پرسش را من قبل از شما ، در شعرم پرسيده ام:يعنی خودت به عاشق ديوانه شک کنی/يا عشق را به هيأت عاقل بياوری اما به راستی سؤال خوبی است/ سؤال:خانه ات آباد!عقل را چه بگويم؟جواب:حادثه عشق يک معادله دارد!سؤال نشو ونما در شبی سپيد . مگر نه؟ جواب پرسش خوبی است. واقعاٌ بله دارد!سؤال عاقبت اين راز سر به مهر نشد باز؟جواب مسأله اين است:اين مجادله دارد!
راستش من بدليل آنکه هنوز کلاس دوم افتضاحی را به اتمام نرسانده ام ، نتوانستم از جملات زيبا و تأمل و تعمق پذير مژگان بانو چيزی بفهمم! از اساتيد فن خواهشمند است اين شاگرد کودن را در اين خصوص ياری فرمايند. ضمن آنکه مجهول الهويه و مژگان بانو دو نفر بر يک نفر ميباشند؛پس نبايد کمک دوستان به حقير ، به کسی بر بخورد.
شکوفه:
...دوست داشتن از عشق برتر است... عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن است.عشق گاه جابجا می شود و گاه سرد ميشود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن از جای خويش ، از کنار دوست خويش بر نمی خيزد، سرد نمی شود که داغ نيست، نمی سوزاند که سوزاننده نيست.
من اين نظر را جسارتاٌ قبول ندارم! زيرا در دوست داشتن نوعی عقلانيت نهفته است ، و عقل نيز تابع منافع است؛ ودر اصل نوعی معامله ، که چيزی می دهيم و در مقابل معادل آن را دريافت می کنيم. دوست داشتن با شناخت است، در حالی که در عشق اين محاسبات جايگاهی ندارد. هر چند که دوست داشتن ماندگار تر است ، ولی عشق هرگز به ماندگاری توجه نمی کند، و تنها وصال را می بيند و رضای دوست را ، بدون آنکه به عاقبت و سود و زيان آن توجهی داشته باشد. و به قول مرحوم مولوی:
گفت معشوقی به عاشق کای فتی
تو به غربت ديده ای بس شهرها
پس کدامين شهر ز آنها خوشتر ست؟
گفت:آن شهری که در وی دلبرست
هر کجا که يوسفی باشد چو ماه
جنّت است ار چه که باشد قعر چاه
و به قول مرحوم حافظ نيز:
جان بی جمال جانان ميل جهان ندارد
هرکس که اين ندارد حقّا که آن ندارد.
آقای زهير
فرموده اند:
(ببخشيد پيام ايشان کاملاٌ شخصی بود.)،ولی بی مناسبت نيست که در همينجا از زحمات وی در قراردادن درست لينکها تشکر کنم.
باز هم از
الهام خانم :
اينکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمينی بر اين نيست که او هم همين کار و بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ( اينو من جداٌ قبول دارم) فقط منتظر باش تا عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.
اين را می شود گفت تعبيری عاشقانه ار عشق. بدون چشم داشت يا توقع. به قول مرحوم خواجه شيراز:
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند.
بانوی ارديبهشت:
.
بله تنها يک نقطه! در اين تنها نقطه اگر خوب نگريسته شود جهانی نمودار است. بعبارت ديگر :چون که وصف عشق آمد ، خموش!
کلام آخر:
به نظر حقير عشق رابطه مرموزی است ميان ادراک کننده و ادراک شونده، وبه هيچ يک از تعلقات مادی ، ارتباط ندارد. عشق حسّی است فرا زمينی و با قلم زمينی نمی توان آن را توصيف نمود.
در انتها از لطف و عنايت ساير دوستان مانند:ناتموم هستی،شکوه لحظه ها،وادی وادی عشق است،و ديگر عزيزانی که با رقص قلم خود حقير را راهنمائی نمودند سپاسگذاری و تشکر ميکنم.
خداوند عشق نگهدارتان باد

 
عشق: جدال هميشگی عقل بادل
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/۸  کلمات کلیدی:
در متن مورخه۲۱/۹۱/۸۱از عشق واقعیگفتم، که موضع گيريهای مختلفی را در پی داشت.
در تکميل متن مذکور از جدال عقل و دل مي گويم که اصطلاحاٌ به آن عشق هم گويند:
تمامی علما و انديشمندان ،در يک مورد اتفاق نظر دارند که انسان موجودی است مرکب؛موجودی با تمايلات مختلف و متضاد.
در رفتارهای انسانی هميشه اين تضادها نمود عينی دارند،که گاهی عاقلانه و گاهی عاشقانه تعبير ميشود.
مهمترين اثر عشق ،رها شدن از هرچه منفعت طلبی و خودخواهی وخودپرستی است؛که به آن معجزه عشق نيز گويند.
بعبارت ديگر انسان تا زمانی که تحت تأثير خواسته های حيوانی خويش است، عاشق نيست؛و رهائی از خود و تمناهای حيوانی موجود در او به خاطر هدفی والاتر ،عشق ناميده می شود.
(هرچند اين مظلوم کلام، دير گاهی است که ملعبه دست هوسرانان گشته،و جهت توجيه وجدان های خواب آلوده ، مورد سوءاستفاده قرار ميگيرد.)
و از همينجا جدال تماشائی عقل و عشق آغاز می شود. نمونه بارز اين جدال را می توان در حادثه عاشورا و عشق بازی حضرت ابوالفضل العباس(ع) در هنگام حضور در شريعه فرات مشاهده کرد.
عقل می گويد :نيازمند آبی، بخور!
عشق می گويد:اين شرط وفا نيست.(و طبق معمول عقل مقهور عشق می شود).
و چه زيبا مولوی اين تضاد و جدال بين عقل و عشق را در داستان مجنون و شتر توصيف نموده است.
مولوی داستان را اينگونه آغاز می کند که مجنون دارای شتری ماده بوده است که آن شتر نيز جديداٌکره ای به دنيا آورده و شديداٌ به آن وابسته.
مجنون جهت ديدار ليلی عزم ديار يار می کند ، و به منظور تسريع در وصال، کرّه شتر را در منزل حبس ، وشتر ماده را به تنهائی به سمت ديار ليلی هدايت مي کند.
مجنون از فرط عشق ليلی، خود را فراموش کرده و در عالم خيال وصال ليلی را تجسم می کند. از طرف ديگر شتر ماده نيز تمام هواسش به نزد کرّه اش بود، و هر زمانی که مجنون از شتر غفلت می کرد، شتر از مسير منزل ليلی به سمت مبداء بازگشت می نمود.
مجنون تا به خود می آمد ، خود را در مبداء می ديد؛ و مجدداٌ شتر را به راه ليلی می دواند.
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجـــنون حـــــر
ميل مجنون پس سوی ليلی روان
ميل ناقه از پی طفلــــــــــــش دوان

چندين بار حکايت راندن شتر به مقصد ليلی و بازگشت شتر به نزد طفلش تکرار می گردد، تا اينکه مجنون از شتر پائين می آيد و می گويد:
ای ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم

آيا براستی عقل و دل دو همراه متضادند که لياقت همراهی هم را ندارند!؟
 
ما ز ياران چشم ياری داشتيم ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٧  کلمات کلیدی:
سلام:
همانگونه که قبلاٌ بعرض رسانده بودم، انگيزه حقير از به مسابقه گذاشتن متن فوق؛استفاده بهينه از نظرات صاحب نظران محترم بود.
خوشبختانه تا حدودی در اين فرآيند توفيق حاصل گرديد؛ولی در اعلام نظر و قضاوت،دوستان مقداری خست از خود نشان دادند، که می تواند دليلش تواضع بيش از حد! باشد.
بهر صورت نظر به اينکه در انتخاب بهترين برداشت، متأسفانه اجماع صورت نگرفت ؛ در صورت صلاحديد کليه عزيزانی که رقص زيبای قلمشان زينت بخش اين صفحه گرديد،بعنوان بهترين برداشت معرفی می گردند.
و البته هديه ناقابلی نيز به رسم تقدير از حضور سبزشان ،به يادگار دريافت می نمايند.
نفرات برگزيده:
سر مست عاشق[مولا علی عليه السلام]
شهدا
ناگفته های زينب
آبی آسمانی
پريزيدنت رئيس جمخور آينده
عشق در گذر زمان
فرشته مهربونی
نا تموم هستی
مجهول
ولی این رسمش نبود!
حق نگهدار
 
رقص قلم ياران
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٤  کلمات کلیدی:
در ذيل رقص قلم ياران ، جهت اعلام نظر از عرض می گذرد:
۱-سر مست عاشق= در ذهن من تداعی گر شب قدری است که هر کسی در عمر خود آن شب را دارد، و در آن شب با امام عصر خود بيعت يا عدم بيعت می نمايد.
۲-جناب آقای زهير= می خواستی از مولايم بگوئی ،من هم می گويم:
يادم زوفای اشجع ناس آيد
وز چشم ترم سوده الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين دگری
هيهات برادری چو عباس آيد(اين شعر را حضرت صاحب الزمان «عج» سروده اند)
۳-سرکار خانمزينب=
در ميکده هم خدا بينی با مرد خدای اگر نشينی
۴- جناب آقای رئيس جمهور آينده=
می خواستم جواب مسابقه رابدم... ديدم قبل از پائولوکوئليو داده...پس حرفهای اونو واسط می نويسم:
ما به ندرت در ميابيم که پديده های خارق العاده گرداگردمان را فرا گرفته اند. معجزه ها پيرامون ما رخ می دهند،نشانه های خدا راه را به ما نشان می دهند فرشتگان تمنا می کنند صدايشان را بشنويم...( بدليل زحمت زياد جناب آقای رئيس جمهور آينده و طولانی بودن متن، لطفاٌ ادامه نظر را در صفحه يادداشت مورخه ۲۷/۹/۸۱ملاحظه فرماييد.)
۵- سرکار خانمشيما=
در بيابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر بشنوی خار مغيلان غم مخور.
۶-سرکار خانمنگار(فرشته مهربونی)=
به نظر من اين متن بر می گرده به غيبت و دليل غيبت آقا و اينکه...(ايشان مطالب کامل و جامعی را در خصوص کلمه به کلمه موضوع مورد مسابقه، ارسال نموده اند، ولی اجازه قرار دادن بيش از اين مقدار را ندادند.)
۷-سرکار خانم هستی=
برای اينکه بزرگ باشی ، نخست کوچک بودن را تجربه کن.و گره تنهايی و پيچيدگی در خويشتن است.اگر در کائنات بنگری خواهی ديد ياری بر تر از حقنيست.
۸-سرکار خانممژگان بانو=
قبل از سلام به نظر شعرتان اشکال وزنی و ساختاری دارد، زيرا هرچه کردم موزون نشد در خواندن. مسابقه هم اهلش نيستم تنها محض همزبانی:(می) ها را هر طور که خواستيد بخوانيد:
آن را که حسرت می نيست می نده
راهش به خلوت می دان می کده
می دان و می خور و می خوان که پير ما
می آورد می نابی نيامده.
توضيحات:
تعدادی از عزيزان نيز لطف کرددند و با ايميل نظرات جامع و زيبائی را ارائه داده اند که متاسفانه به حقير اين اجازه را ندادند که برداشتهای آنان را منعکس نمايم. بهر حال از لطف تمامی دوستان سپاسگذارم؛ حتی آنانی که برايم ويروس ارسال نمودند.
ملاحظات:
در خصوص متن انتخابی جهت مسابقه ، متن فوق نه شعر بود ، نه نثر ، و نه هر چيز ديگر؛ تنها برداشتی آزاد از قسمتی ازنهج البلاغهبود که از حضرتعلی (ع)سؤال کردند:
آيا پروردگار خود را ديده ای؟
حضرت در پاسخ فرمودند:آيا چيزی را که نمی بينم عبادت می کنم؟او هرگز با چشم ديده نمی شود ، ولی دلها با ايمانهای واقعی ،شهودی او را درک می کنند.شايدمرحوم حافظ نيز بر اين اساس آن غزل عارفانه را سروده است:
بيدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی ديدش و از دور خدايا می کرد
مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کو به تأئيد نظر حل معمّا می کرد

و چه زيبا گفته است صائب:
کعبه و بتخانه را بی يار ديدن مشکل است.
شايد به همين دليل است که، عرفان اساسش بر درون گرائی ،دل گرائی،و توجه به باطن گذارده شده است.و اين همان معنی حديث معروف حضرت رسول اکرم (ص)است که می فرمايد:من عرف نفسه عرف ربّه.
و يا اين آيه از قرآن کريم: و فی انفسکم افلا تبصرون
و به عبارت ديگر : خود را شهود کردن ، هرگز از شهود خالق جدا نيست.
تشبيه میکده در نظر حقير دنيای فانی بود،و در اين دنيا اگر يار خود را نشناسی ، سرگردان در پی آن خواهی بود.جام می الست ، از خود فارغ شدن و معشوق را ديدن است؛به عبارت ديگر: اوج تکامل انسان، عشق الهی است ، همان عشقی که انسان را از خود پرستی و خود خواهی نجات می دهد.
زيرا تا زمانی که انسان تحت تأثير فرامين نفس و خواسته های حيوانی خويش قرار دارد، در بند است؛و عشق گرچه بندگی معشوق را در پی دارد، ليکن از خود و خود پرستی ،شخص را رهانيده و به يکتا پرستی رهنمون می سازد.
وامام صادق(ع)نيز در اين خصوص فرموده اند:
نور محبت و عشق خداوند هرگاه بر درون بنده ای تابيد ، او را از هر مشغله ديگری،باز نی دارد. و هر يادی جز خدا ظلمت و تاريکی است.
فصل الخطاب عرايضم را با سروده ای از عارف زمانهبه اتمام می رسانم:
عاشقان روی اورا، خانه و کاشانه نيست
مرغ بال و پر شکسته، فکر باغ و لانه نيست
گر اسير رو اويی، نيست شو،پروانه شو
پای بند ملک هستی در خور پروانه نيست
می گساران را دل از عالم بريدن شيوه است
آنکه رنگ و بوی دارد لايق ميخانهنيست
مست شو،ديوانه شو، از خويشتن بيگانه شو
آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست.
انتخاب=
رأی شما به بهترين برداشت، نشانگر اعتماد به نفس وقضاوت عادلانه شما ميباشد.
منتظر قضاوت شما هستم.